و پاهایم بر خرابه ای بایستد
که حافظه به یاد نمی آورد
آن شب که در صحرا
از کنار مناره ها و شترها گذشتیم
قصری خواستم از آجرهای خیال
نمی دانم کی می آیی
چراغها روشن باشند یا خاموش
یه دفعه دیدم صدای جیغ و داد می یاد
ترس تمام وجودمو برداشت که
یا علی چی شده!!!
به خودم که اومدم دیدم ای بابا
یه ملخ بیچاره از بخت برگشته به اشتباه اومده بود اونجا
مردهای گنده با چشمهای گرد و قلمبه داشتن ملخه رو نگاه می کردنو خانمها هم که انگار
بوق کشتی رو می زنن یه صدا بدون قطع نفسشون جیغ می زدن
چشمم افتاد به چشم ملخ بیچاره
ملخه مونده بود چی کار بکنه
از کدوم ور بره
بد بدخت فکر نکنم تا حالا با همچین موقعیتی روبرو شده باشه
چشمش افتاد به من و پرید سمت من
راستش من یه لحظه جا خوردم
بچه ها داد زدن که آقای{}بکشش
کتابو از جلوم برداشتم و تا اومدم بزنم تو سرش
نمی دونم چرا یه هو دلم براش سوخت
یه لحظه گفتم چرا همیشه ما با این بیچاره ها این جوری می کنیم
تا می بینیمشون می زنیم توی ملاجشون
کتابو گذاشتم کنارو آروم ملخه رو گرفتم تو دستم که دیدم
جیغ خانمها بیشتر شد
رفتم بیرون و پرتش کردم رو هوا
اونم پاش به زمین نرسیده پرواز کردو رفت
وقتی برگشتم دیدم هنوز چشم بچه ها گرد مونده
گفتم خوب تموم شد
این دادو فریادا چی بود
بچه ها گفتن ای ول بابا از ملخ به اون بزرگی نترسیدی
چرا نکشتیش؟
گفتم خوب همیشه راه های دیگه ای هم هست
حتما که نباید اون بدبخت و می کشتیم
احساس کردم این جمله روی بچه ها خیلی تاثیر گذاشته
چون چشماشون گرد مونده بود که هیچ دیدم چشمها گردتر شده و دوتا شاخ هم درآورده بودن
ولی دور از شوخی
اگر انسان توی شرایط بد بتونه درست تصمیم بگیره
نه کسی اذیت میشه نه کسی از بین می ره
ولی یه شب این داستان به ذهنم رسید که خیلی کمکم کرد
کمکم کرد تا کمی آروم بشم
داستان بدی نشده بد نیست بخونیدش:
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
غیر خدا چیزی نبود
یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه ای پیدا کن تا همون جا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقه ای رو دید زرد رنگ
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همین جا می مونم
رو به خدا کرد و گفت :
خدایا منو همین جا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
نه همین که گفتم
گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین می چرخید و گل نظاره گر زمین بود
نا گهان گل منطقه ای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو می خوام
خدایا من و همین جا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت می کنی چرا به من سخت می گیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می شکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقه مند می شم و عاشق رو از من دور می کنی
خدا گفت همین که گفتم
و کره زمین همچنان می چرخید
گل گریه می کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می کرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می کرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ می کرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود ، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقه ام
حتما اینجا جای منه
خدا می خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل داده تر از گذشته شده بود
عاشق تر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو می خواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگه ای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو می کنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر می کنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواسته های من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت به من توکل می کنی ؟
گل گفت:هر کاری دوست داری بکن
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب در جایی گذاشتش
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا کجا گذاشتش
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونه های آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطره های آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش باز تر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می زد
داره گل رو نگاه می کنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گلهای دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمینهای قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی آوردی و می مردی
گل گفت :
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه می شدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درختهای بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درختهای بلند به تو اجازه نمی داد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک می شدی و می مردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه
که به تو می رسه
آبت میده کود برات می ریزه
مواظب حشره های موذی روت نشینه...
گل گفت خدایا پس چرا تو منو انقدر عاشق کردی
چرا اونجا ها رو به من نشون دادی
خدا گفت
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول می آوردمت اینجا این قدر که الان می دونی دوست دارم اون موقع نمی فهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی خواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا می مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می شد و دل مرده می شد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیباییهاست
اگر تو توی دریا می مردی هم دریا ناراحت می شد هم ماهیهای توی دریا
تو خودت می دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل می مردی جنگل از قصه دق می کرد و خشک می شد
اونوقت تمام حیوانها هم می مردن
حالا می بینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود
سرخ سرخ
رفتیم بالا دوغ بود
اومدیم پایین ماست
قصه من
بخدا قسم که راست بود
هنگامی که من خواب بودم
و خواب تو را می دیدم
مادرت چادر گلدار سفید بر سر داشت
و در دست تو قلمی و کاغذی
پرندگان فریاد کنید
آنچنان که صدایم در دل او
تمامی سیبهای کرم خورده را به زمین اندازد
خدایا...
رویای خود را به یاد می آورم
بجز یک قلم
چه دادهای مرا ؟
تن سبز ه ها عریان است
شرمگین
در آینه نگریستم
من نیز برهنه بودم
معصوم چون...
به ژرفای دریا می روم
رحمت نیلگون آب
غرقم می کند.
دلم تنگ شده برای مدادهای رنگیم
دلم تنگ شده برای کوه و کلبه نقاشی هام
دلم تنگ شده برای مداد آبیم
دلم تنگ شده برای حوض و ماهی های گلی مون
دلم تنگ شده برای لبخند مادر بزرگ روی مرداب سبز
دلم تنگه برای کشیدن خاطره هام
ترک بوم سفید
نفرین تابلوی نقاشیم بود
ناله و آه بوم سفید
گرفت منو
زدم زمین
با هم شامی بخوریم
گفت شام آخر می خوریم
گفت اگر می خواهی آرومت کنم با خودت صلیب بیار
صلیب رو روی دوشم کشیدم تا جلوی چشماش آوردم

می خواست منو راحت بکنه
اولین میخ حرفشو برداشت گرفت توی دستش
من تمام حواسم به چشمای خستش بود
میخ رو کف دستم گذاشت و اولین ضربه کلامش رو به میخ نواخت
چه خونی از کف دستم راه افتاد
می خواستم از درد داد بزنم
اما ترسیدم صدای دادم ناراحتش بکنه
گفتم فرشته خانم چی کار کردی
گفت می خواهی بیشتر بدونی
گفتم اگر بخوای
دومین میخ رو برداشت گذاشت کف دست چپم
با نام اون شروع کردو با قدرت بیشتر زد روی دستم
آخ چشمام خون می خواست گریه کنه
با تمام وجودم می خواستم داد بزنم
اما باز گفتم خدا نگذار یه وقت زار بزنم دلش رو غمگین بکنم
بگذار هر چی می خواد میخ بزنه
چسبیده بودم به صلیب
گفتم فرشته جون چرا از قبل نگفتی به من
داشت فکر می کرد چی کار کنه دیگه دنبالش نرم
به خدا این و می خواست
می خواست دیگه دنبالش نرم
میخ دیگه ای برداشت
دوتا پامو گذاشت رو هم
گفت دیگه با این کارم خیالت و راحت می کنم
با ضربه حرفی دیگه میخ و کرد تو قوزکم
اشک از چشام اومد
بخدا خودش اومد
گفت ای بابا تو هنوز حرف می زنی زار می زنی
تاج خاری رو برداشت و گفت این هدیه ام
فشارش داد روی سرم
چشام دیگه تار می دیدش
خون از کنار ابروهام
نمی گذاشت ببینمش

آخ خدا بگذار یه دفعه دیگه نگاهشو نگاه کنم
از بالای صلیب پایین و نگاه کردم
خوب فرشته جون با این کارت
من که نمی میرم
فرشته از پایین پام یه نگاهی انداخت و گفت
تو این سالها که گفتی تو منو دیدی
با کدوم چشمت منو بیشتر می دیدی
گفتم بهش :
چشم دله
چشم قلبم تو سینمه
میخ دیگه ای رو برداشت و
گذاشت رو قلبم
گفت این که غصه نداره اگه می خوای اینم چشمت
دیگه فقط صدا می شنوم
گفت حالا دیگه نه راه می ری
نه می بینی
راحت شدی اون بالایی؟
تا آخر عمر راحت شدی
عریانی عشق بالای صلیب تو این پاییز
سردم نکرد
اما
سرمو بالا کردمو گفتم و دارم می گم :
خدایا چرا تنهام گذاشتی
خدایا چرا تنهام گذاشتی
خدایا چرا تنهام گذاشتی
...
...
...
من اون هدیه خدا رو از پنج هزار سال پیش قبول کردم
اما اون منو حتی همین پنج دقیقه پیش هم قبول نکرد
کلاسش پر بود از دخترهای طراح
هر کدومشون با ابروانی بالا رفته مشغول طراحی بودند
چه ژستی می گیرن این دخترا موقع نقاشی
به شوخی گفتم استاد:
آخه اینهمه دختر، برای چی دور خودتو شلوغ کردی
استاد عزیز می تونی اسم چندتا نقاش مشهور زن و به من بگی
تمام دخترا با چهره های افروخته منو نگاه می کردن
حسم می گفت الان یه قلمو میاد توی کلم
ولی خدایش شما بگید
آشپز های معروف هم از طرف آقایونه
دیگه چه برسه به طراحی و نقاشی


دریا برام مهم نبود
پنج سال پا برهنه روی آب دریا دویدم تا به ساحلش رسیدم
درست وقتی که نزدیک ساحلش شدم و حضور گوشماهیها رو زیر پام احساس کردم
فرشته آبی اجازه ورود به ساحل رو به من نداد
اون حتی اجازه نداد من ساعتی توی ساحل استراحت کنم
رو به دریا کردم و گفتم
دریا
چرا منو توی خودت غرق نکردی که اینقدر زجر نکشم
دریا گفت
من چه جوری تو رو غرق می کردم
اگر سینه ات به من می خورد من دریا رو تبخیر می کرد
تا حالا دستت رو روی قلبت گذاشتی ؟
اونجا فهمیدم باید برم بالا
بالا تر از خورشید
معراج من از دریا بود به آسمان
با پاهای خیس
و لبهایی که برای گفتن چند تا کلمه بسته موند.
October ,27,2005

Wu Jianjun/China
October ,26,2005 

Eray Ozbek/Turkey
October ,25,2005
سينه ام آتش گرفت
نگاه تو اشتباه نسبت به محبت و عشق
اول چند تا سئوال از تو دارم :
۱ - عشق رو چگونه می بینی ؟
۲ - اصلاْ معنای محبت چیه؟
عشق :
بعضی ها میگن مشکی رنگ عشقه خنده دارترین حرفی که تا حالا درباره عشق شنیدم همینه.
عشق اصلاْ رنگ نداره عشق رنگ معشوقه اگر معشوق تو قرمزه تو هم باید قرمز بشی اگر سیاه باید سیاه بشی اگر آبی تو هم باید آبی بشی کلاْ عشق یعنی هم رنگ یار شدن عشق یعنی برهنگی عریانی
عشق چیزه کمی نیست که هر کسی تا از یه چیزی خوشش میاد فریاد میزنه آی آدما من عاشق شدم.
عاشق مثل شخصی می مونه که داره از روی نازک ترین ریسمان که روی یک دره عمیق نصب شده حرکت می کنه.
اگر دیده اون شخص به قول خودش عاشق مثل تو باشه با هر تندی معشوق بخواد پاش بلرزه جاش ته این دره یعنی فنا
چیزی هم بدست نیاورده چون فقط دنبال نتیجه بوده
اما اگر عشق رو برنگ عریانی و همرنگ بودن با یار بدونه با اخم یار هم که مواجه بشه پاش می لرزه ، ولی بجای اینکه بی افته می ره بالا توی آسمونا ، پیش خدا !
می دونی چرا ؟
چون عشق مثل ریسمان تسبیح از دل من رد میشه می ره توی دل یارم و از دل اون توی قلب خیلی ها میره مثل مادر پدر خواهر برادر...میشن دونه های تسبیح
تسبیحی که در دست خداست
تا اینکه یک سرش بدست خود خدای مهربونمون می رسه
قدر عشق و خدا می دونه چون ...ولش کن از حوصله تو خارجه
ببین یه چیز فقط بهت بگم
ما باید عشق و عاشقی رو از خدا یاد بگیریم
فلسفه خلقت انسان رو در نظر بگیر
خدا انسان رو می آفرینه بعد آنقدر دوسش داره که می گه همه بهش سجده کنن
حالا ما با این عشق خدا که نسبت به ما داره و البته اینم بگم که ما یه جورایی در مقابل خدا معشوقیم تا عاشق یعنی خدا عاشق ما هست نه ما عاشق خدا
چه کاری می تونیم در مقابل این عشق خدا نسبت به راضی نگه داشتنش انجام بدیم ؟؟
شکرش بکنیم ،نماز بخونیم ، روزه بگیریم
همه اینها کشکه
ما هیچ کاری برای جواب دادن به عشق خدا در مقابل او نداریم
در مقابل اون که همه چیز از اون هست ، همه چیز
تو چه چیزی می تونی به خدا هدیه کنی که خدای عاشق از ما راضی باشه
هیچی
پس خدا ما رو در مقابل هیچ دوست داره چیزی از ما نمی خواد بجز ...
حالا ما می خوایم خودمونو عاشق خدا نشون بدیم یا نه اصلا عاشق گربه بشیم
خوبی رو باید از خود خدا یاد گرفت که منشع همه خوبیهاست
همچنین روش محبت و عاشق شدن مثل خیلی چیزهای دیگه که خدا بهمون یاد داده
باید همرنگ خدا شد
چه رنگی ؟
به این رنگ که تو عشق انتظار نداشته باشی عریان بی رنگی
رنگ یارت رنگ معشوقت بشی باشی
چون خدای ما اینجوریه
خدا حتی گناه کارها رو دوست داره
انتظار از ما نداره بی جواب ما عاشقه ما هست
شاید بگی اگر انتظار نداره چرا جهنم رو آفرید ؟
اینم اگر خواستی بعدا برات می نویسم که جهنم چیه راستش یه چیزایی رو نمیشه گفت
خلاصه اینکه
باید پیراهن خدا رو پوشید توی عشق
گفتم که یه چیزهایی رو نمی تونم بنویسم شاید گوش شنوا و چشم خاص بخواد تا بفهمش
فنا توی عشق در کار نیست همش حیاته حالا می خواد عشقه به یه گربه باشه یا به یک انسان
اگه دیدی کسی توی عشق فنا شد بدون توی عشق تجارت می کرده دنبال سود بوده
این عشق یک طرفش سوده که رسیدن به یاره یک طرفش ضرره که نرسیدن به یاره
یعنی چی دختر جون یعنی ... آفرین ، فنا
ولی اگه دیدی کسی توی عشق رسید به جاهایی که درکش برای من و تو مشکله بدون دنبال سود نبوده اون فقط می خواسته همرنگ یار بشه
اگر هم به یار نرسه قدر عشقشو هر چی باشه اون تاوانی که پرداخته رو حالا هر چی که باشه خود خدا بهش می ده
دستش رو می گیره می برش بالا پیش خودش
خیلی نوشتم بقیه اش درباره محبت مونده بعداً برات می نویسم یا شاید هم اگر خواستی آدرس وبلاگمو دادم اونجا برات نوشتم
قبل رفتن دوباره بهت می گم :
عشق شهامت می خواد دختر
شهامت
بگذار تو را چون خرمنی از گندم به دوش کشد
بادا به برکت آسیاب عشق
به سپیدی برهنگی برسی
اما اگر تو از عریانی خویشتن ترسانی
رخت خود بپوش و از سرای عشق بیرون شو
بی آنکه به پشت سر بنگری
که آمرزش از آن تو نیست.
خیلی تند تند نوشتم و با عجله و زیاد
نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه
ببخشید
با چشمهای بسته
تو را دیدم
من
کور کور
به تو دل دادم
دل قصه را پریشان می کنی
بخت و اقبال فروخته ام به دیدارت
لبخندم الماسها را می شکند
طیف دعایم را دنبال می کنی
دنیای فرسوده ام تو را می خواهد
بشقاب کهنه فرسودگی را بند باید زد
جنون دعای مرا مستجاب می کند
به نزدیکم نمی آیی
شتابم را از من نگیر
همه سالهای گذشته من
دستگیره درهای انتظار
به کدام کلید بایدت گشود
قفل دلم را باز کن
در لحظه ها نمی آرامم
هزار اسب در من رم کرده است
زخم مرا شفایی نیست
به برگهای کدام گیاه دخیل باید بست
مرهمی بیافرین
بی صدا گریه کرده ام
بر طرح کاشیهای معبدت
خاطره ای محو مانده است
از انبه ای سرخ
و هجوم گدایان عشق
برای دزدیدن نگاهی از تو
چشمهایم را می بندم
شرم
زندگی را دشوار می کند
چه خوب بود اگر می آمدی
به ملاقات دنیای شکسته ام
Bozorgmehr Hosseinpour/Iran
October ,8,2005

کجا می خواهیم فرار کنیم
ریشه ما قطع بشه مردیم
نمی دونم چرا یاد این شعر افتادم همین جوری الکی الکی
هیچ ربطی هم به این کاریکاتور نداره
دل از ذوق تپش دل بود لیکن
چو یک دم از تپش افتاد گل شد
دیدی هیچ ربطی نداشت

خدا باید کمکم کنه
و گرنه به خودشم گفتم
لشگر برگهای پاییز
لبخند کمرنگ آفتاب
در آرامش بعد از ظهر
واژگونم می کند
پس خدایا
کمکم کن
چرا ابراهیم رو از آتش نجاتش دادی
اما منو توی این آتش انداختی و
فقط نظاره می کنی به سوختنم
وقتی صدات می زنم می گم کمکم کن خدا
فقط یک کلمه می گی
صبر کن
صبر کن
خدایا صبر تا کی
کمکم کن
تسلیت می گویم.
دوستان وصیت نامه امام علی رو حتی برای یک بار هم که شده بخونیدش باور کنید نشد روزی این متن و بخونم و اشک نریزم.
مظلومیت امام علی حتی همین امروز مشهوده کی تا حالا به وصیت امام گوش کرده کی ؟؟؟؟؟؟؟؟
از وصيت هاى آن حضرت است
به حسن و حسين عليهماالسّلام وقتى كه ابن ملجم لعنة اللّه عليه به او ضربت زد :
شما را به تقواى الهى سفارش مى نمايم، و اينكه دنيا را مجوييد گرچه دنيا شما را بجويد،
و بر آنچه از دنيا از دستتان رفته متأسّف نباشيد. حق بگوييد، و براى ثواب
الهى بكوشـيد. دشـمن سـتمگر و يـار سـتمديده باشـيد.
شما و همه فرزندان و خاندانم و هر كه اين وصيتم به او مى رسد را به تقواى الهى،
و نظم در زندگى، و اصلاح بين مردم سفارش مى كنم، چرا كه از جد شما
(صلّى اللّه عليه وآله) شنيدم مى فرمود: «اصلاح ذات البين از عموم
نماز و روزه بهتر است».
خدا را خدا را درباره يتيمان، آنان را گاهى سير و گاهى گرسنه مگذاريد، مباد كه در كنار شما تباه شوند.
خدا را خدا را در رابطه با همسايگان، كه مورد سفارش پيامبر شمايند، پيوسته به آنان سفارش داشت
تا جايى كه گمان برديم ميراث برشان خواهد ساخت! خدا را خدا را درباره قرآن، نيايد كه ديگران در عمل به آن
از شما پيشى جويند. خدا را خدا را درباره نماز، كه نماز عمود دين شماست. خدا را خدا را
درباره خانه پروردگارتان، تا وقتى هستيد آنجارا خالى مگذاريد، كه اگر خالى گذاشته شود از كيفر حق مهلت نيابيد.
خدا را خدا را در باره جهاد با اموال و جان و زبانتان در
راه خدا. بر شما باد به پيوند با هم و بخشش مال به يكديگر، و بپرهيزيد از دورى
و قطع رابطه با هم. امر به معروف و نهى از منكر را وانگذاريد، كه بدكارانتان
بر شـما مسـلّط شوند، آن گاه دعـا كنيد و به اجابـت نرسـد.
سپس فرمود: اى فرزندان عبدالمطّلب، نيابم شما را كه به بهانه كشته شدن من در خون
مسلمانان فرو افتيد و گوييد: اميرالمؤمنين كشته شد، اميرالمؤمنين كشته شد!
معلومتان باد كه فقط قاتلم بايد قصاص شود.
ملاحظه نماييد هرگاه من از اين ضربت او از دنيا رفتم تنها او را يك ضربت بزنيد،
و گوش و بينى و اعضاى او را قطع مكنيد، كه من از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله
شنيدم مى فرمود: «از مُثله كردن دورى كنيد هرچند درباره سگ گازگيرنده باشد».
