دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384
پای یکی از درختهای بهشت منتظرت می مونم
گفت: کاش حیاتی وجود نداشت کاش میمردم
گفتم: چی میگی !
از خدا می خوام توی دنیا اونقدر پاک زندگی کنم که بتونم هفت طبقه بهشت و بالا و پایین برم
از خدا می خوام منو زودتر از تو ببره و به تو اونقدر طول عمر بده که تا آخر دنیا
تا من فرصت کنم هفت طبقه بهشت و برات آب و جارو کنم
انوقت که همه از هم فرار می کنن من دنبال تو می گردم تا پیدات کنم
اونجا که همه بخاطر اعمالشون از هم دوری میکنن تا گناهشون فاش نشه
من رو به خدا می کنم بهش میگم تمام زندگیم و بهت نشون بده تا ببینی همه زندگی من بودی
اون وقت می فهمی من از پنج هزار سال پیش دوست داشتم
گفتم: چی میگی !
از خدا می خوام توی دنیا اونقدر پاک زندگی کنم که بتونم هفت طبقه بهشت و بالا و پایین برم
از خدا می خوام منو زودتر از تو ببره و به تو اونقدر طول عمر بده که تا آخر دنیا
تا من فرصت کنم هفت طبقه بهشت و برات آب و جارو کنم
انوقت که همه از هم فرار می کنن من دنبال تو می گردم تا پیدات کنم
اونجا که همه بخاطر اعمالشون از هم دوری میکنن تا گناهشون فاش نشه
من رو به خدا می کنم بهش میگم تمام زندگیم و بهت نشون بده تا ببینی همه زندگی من بودی
اون وقت می فهمی من از پنج هزار سال پیش دوست داشتم
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
ماهی های خانه ما نمی میرن

یادش بخیر
سال اول دبستان بودم که از کرج به تهران اومدیم
خونه ای که توی کرج داشتیم خیلی با صفا بود
خونه ای که علاوه بر خانواده ما
پدر بزرگ و مادربزرگم هم با ما زندگی می کردن
حدود 300 متر فقط حیاطش بود
انواع گلها و درختهای میوه
درخت گردو ، سیب ، گیلاس ، خرمالو ،گلابی ، شاتوت
خلاصه هر فصلی که بود حیاطمون میوه خاص خودشو داشت
یه حوض بزرگ که شکلش مثل یه گل بود
وسط حیاط زیبایی خاص خودشو داشت
توی حوض پر بود از ماهی های خوشگل
کوچک و بزرگ
عید نوروز با پدر بزرگم می رفتیم چند تا ماهی خوشگل از حوض می گرفتیم و
ماهی ها رو می انداختیم تو تنگ تا آخر عید
بعد از پایان عید با همدیگه دوباره می انداختیمشون توی حوض
چه زیبا بود وقتی ماهی ها با شتاب می رفتن ته حوض و رنگ قرمزشون توی رنگ سبز حوض گم می شدن
البته رنگ سبز حوضمون به خاطر عمیق بودن حوض و رنگ سبز دیواره هاش بود
بگذریم
باید به تهران می اومدیم
پدر بزرگ و مادر بزرگمو تنها می گذاشتیم و می رفتیم
وسط درسم
وسط سال تحصیلی
اصلاً دوست نداشتم بیام تهران
چهره معلم سال اول دبستانمو هیچ موقع فراموش نمی کنم
تهران
آپارتمان
دود
بچه های بی روح
صدا
بوق
ساختمون
وای
خدایا کجاست باغ گلابی و سیب کنار خونمون
نزدیک عید شده بود
تجربه اولین عید رو داشتم توی تهران حس می کردم
همه چی کوچیک شده بود
حتی سفره هفت سین خونمون
باید می رفتیم ماهی گلی می خریدیم
دوتا کوچولو
ماهی ها خاطره حوض خونه قبلی رو برام تداعی می کردن
خیلی دوسشون داشتم
عید نوروز داشت یواش یواش تموم می شد
سفره هفت سین هنوز گوشه اتاق پذیرایی پهن بود
ماهی قرمز توی تنگ دیگه اون حرکات تند و سریع رو نداشت
نمی دونم چرا اینقدر به اون دوتا ماهی کوچک قرمز علاقه مند شده بودم
یه روز گفتم:
بابا وقتی عید تموم بشه تکلیف این ماهی ها چی میشه؟
ماهی های همسایمون مرده
ماهی ماهم می میره؟
بابام گفت:اونقدر می مونن که یا بزرگ میشن یا می میرن
حالم خیلی گرفته شد
گریه کردم
گفتم بابا ببریمشون کرج
بابام که حال منو دید
قبول کرد و همون لحظه رفت و ماشین رو روشن کرد تا بریم خونه آقاجونم
مامانم اون دوتا ماهی رو انداخت توی یه شیشه کوچک و داد دستم
توی جاده تهران کرج بودیم
ماهی ها بی حال شده بودن
اومده بودن روی آب
تنگی جا و طولانی بودن راه اکسیژن آب رو کم کرده بود
به چشمام نگاه می کردن انگار التماس می کردن
زود باش ما داریم خفه می شیم
چهره ماهی ها دیوانه ام داشت می کرد
فریاد زدم بابا تورو خدا زود باش دارن می میرن
پدرم دیگه از گریه های من عصبانی شده بود
ما رو بخاطر دوتا ماهی کشوندی کرج
مردن که مردن به درک
ده دفعه گفتم ماهی ها رو بندازیم توی حوض پارک لاله
گفتی نه اونا نمی فهمن آب حوض پارک رو که می کشن ماهی ها می میرن
حالا صبر کن
می رسیم دیگه
باور کنید چه لحظه بدی بود لحظه جون دادن اون دوتا
من همچین صحنه ای ندیده بودم
چشماشون یه طور دیگه شده بودن
شیشه توی بغل من بود
و دوتا موجود زنده خدا داشتن تو بغل من جون می دادن
اونجا با اون کودکی خودم پیش خدا دعا کردم
خدایا ماهی های خونه ما رو حفظ کن
کمکشون کن
دیگه نزدیک شده بودیم
در زدیم تا بابا بزرگم در خونه رو باز کرد بدون سلام دویدم سمت حیاط
خدایا
تمام ماهی ها اومده بودن روی آب
آب سبز رنگ حوض ، شده بود قرمز قرمز
دوتا ماهی رو انداختم توی آب حوض
انتظار داشتم مثل همیشه برن ته حوض
اما اون دوتا هم نرفتن ته آب
تمام ماهی ها انگار اومده بودن به اون دوتا سلام کنن
اما همشون داشتن منو نگاه می کردن
با زبان کودکانه خودم گفتم دیدید دوتا دوست جدید براتون از تهران آوردم
و باز دیدم
رنگ قرمزشون رو دیدم که توی رنگ سبز حوض گم شدن
آب حوض دوباره رنگ خودشو گرفت
سبز سبز شد
از اون روز بیست سال می گذره
و ماهی های عید ما
هیچ وقت نمی میرن
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384
گره نگاه
یه روز از خدا خواستم که
خدایا زمان رو همین حالا ثابت نگه دار
کاش می شد
کاش زمان ثابت می موند
هنگام گره خوردن نگاهمون
تا آخر دنیا
ولی دیدم بعضی های دیگه دعا می کنن و
از خدا می خوان که خدایا زمان رو زود بگذرون
اونم می خواست زمان زود بگذره
خدایا لعنت به این ثانیه ها
خدایا زمان رو همین حالا ثابت نگه دار
کاش می شد
کاش زمان ثابت می موند
هنگام گره خوردن نگاهمون
تا آخر دنیا
ولی دیدم بعضی های دیگه دعا می کنن و
از خدا می خوان که خدایا زمان رو زود بگذرون
اونم می خواست زمان زود بگذره
خدایا لعنت به این ثانیه ها
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384
یادش بخیر
یادش بخیر
ماه رمضون
نانهای تازه
محبت
حلال بود
طبلهای شاد
موسیقی تار
پیراهن ربانی
بادام و خرما
سکوت حرام بود
لبخندش
فراسوی حرام و حلال
زیبا بود
ماه رمضون
نانهای تازه
محبت
حلال بود
طبلهای شاد
موسیقی تار
پیراهن ربانی
بادام و خرما
سکوت حرام بود
لبخندش
فراسوی حرام و حلال
زیبا بود
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
شنبه نوزدهم آذر 1384
خدای مهربون
چقدر سخته و بی رحمانه هست
وقتی خدا به کسی لیاقت چیزی رو بده و اون فرد
خیلی ساده از کنارش بگذره
چقدر بی رحمانه هست وقتی دل خدا میشکنه
چرا باید دل خدا بشکنه؟
خدایا ما بنده های تو هستیم
خدایا تو خودت به ما عشق رو یاد دادی
ما بدیم
خدایا ما بدشدیم
ولی
تو همون خوبی که بودی هستی
خدایا خدای مهربون
خدایا
ببخش
وقتی خدا به کسی لیاقت چیزی رو بده و اون فرد
خیلی ساده از کنارش بگذره
چقدر بی رحمانه هست وقتی دل خدا میشکنه
چرا باید دل خدا بشکنه؟
خدایا ما بنده های تو هستیم
خدایا تو خودت به ما عشق رو یاد دادی
ما بدیم
خدایا ما بدشدیم
ولی
تو همون خوبی که بودی هستی
خدایا خدای مهربون
خدایا
ببخش
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384
شیشه های بی احساس
می گوییند شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم : دوستت دارم
آرام گریست !!!
آتیه:
http://www.atiyeh-sh.blogfa.com
اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم : دوستت دارم
آرام گریست !!!
آتیه:
http://www.atiyeh-sh.blogfa.com
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
سه شنبه پانزدهم آذر 1384
گوریل و رستگاری!
با یکی از دوستام تلفنی داشتیم صحبت می کردیم
حرف ازدواج شد و این جور چیزا
گفت :نظرت راجع به ازدواج چیه؟
گفتم :بابا توکه غریبه نیستی می دونی من توی قلبم یه صندلی ساختم به اندازه و سایز اون
صندلی که سایز هیچکسی نیست
تا وقتی فرشته آبی نباشه اون صندلی هم خالی می مونه
گفت :حتی اگر تار عنکبوت بگیره
گفتم :آره
خندید و گفت :خوب یه کاناپه درست میکردی که همه روش جا بشن
گفتم :
تو نظرت نسبت به ازدواج چیه؟
گفت :توکه می دونی
در نظر بگیر گاندی رو با یک نت بوک ، من همونم
می خوام به رستگاری برسم
تا آخر عمر تنها
کلی خندیدم
بهش گفتم :
اگر دچار یه نگاه شدی و دلت رفت چی
اگر عاشق شدی چی
گفت :محاله
گفتم :بابا توکه منو می شناختی
فکر نمی کنم بدتر از من کسی باشه
من هم می گفتم محاله ، منو عاشقی ، سرم رو میذارم زیر گیوتین اگر عاشق بشم
ندیدی به چه روزی افتادم
گفت:راستش تو که با این کارت همه رو متعجب کردی
گفتم :داستان اون گوریل مادر رو شندیدی که گذاشتنش توی یه اتاق در بسته
بچه اش رو هم دادن بغلش و می خواستن ببینن چقدر نسبت به بچه اش مهر مادری داره
زیر گوریل رو داغ کردن ، بچه اش رو گذاشت زیرش نشست روش
گفت :خوب
گفتم :می بینمت روزی رو که همون نگاه کاریت کنه که نت بوکتو بذاری زیرت بشینی روش
بعد من بهت زنگ می زنم می گم رستگاری یعنی چی!
حرف ازدواج شد و این جور چیزا
گفت :نظرت راجع به ازدواج چیه؟
گفتم :بابا توکه غریبه نیستی می دونی من توی قلبم یه صندلی ساختم به اندازه و سایز اون
صندلی که سایز هیچکسی نیست
تا وقتی فرشته آبی نباشه اون صندلی هم خالی می مونه
گفت :حتی اگر تار عنکبوت بگیره
گفتم :آره
خندید و گفت :خوب یه کاناپه درست میکردی که همه روش جا بشن
گفتم :
تو نظرت نسبت به ازدواج چیه؟
گفت :توکه می دونی
در نظر بگیر گاندی رو با یک نت بوک ، من همونم
می خوام به رستگاری برسم
تا آخر عمر تنها
کلی خندیدم
بهش گفتم :
اگر دچار یه نگاه شدی و دلت رفت چی
اگر عاشق شدی چی
گفت :محاله
گفتم :بابا توکه منو می شناختی
فکر نمی کنم بدتر از من کسی باشه
من هم می گفتم محاله ، منو عاشقی ، سرم رو میذارم زیر گیوتین اگر عاشق بشم
ندیدی به چه روزی افتادم
گفت:راستش تو که با این کارت همه رو متعجب کردی
گفتم :داستان اون گوریل مادر رو شندیدی که گذاشتنش توی یه اتاق در بسته
بچه اش رو هم دادن بغلش و می خواستن ببینن چقدر نسبت به بچه اش مهر مادری داره
زیر گوریل رو داغ کردن ، بچه اش رو گذاشت زیرش نشست روش
گفت :خوب
گفتم :می بینمت روزی رو که همون نگاه کاریت کنه که نت بوکتو بذاری زیرت بشینی روش
بعد من بهت زنگ می زنم می گم رستگاری یعنی چی!
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه چهاردهم آذر 1384
چاپلین
راستش چارلی چاپلین رو خیلی دوست دارم و برام خیلی جالب بود وقتی فهمیدم
من و چاپلین توی یه روز دنیا اومدیم مطلب زیر رو بخونید
نامه ای که چارلی برای دخترش نوشته
نامه ای که منو واقعا تحت تاثیر قرار داد : چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست .
او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان
و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری
می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع
می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام
و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم . به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.
من و چاپلین توی یه روز دنیا اومدیم مطلب زیر رو بخونید
نامه ای که چارلی برای دخترش نوشته
نامه ای که منو واقعا تحت تاثیر قرار داد : چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست .
او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان
و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری
می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع
می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام
و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم . به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه چهاردهم آذر 1384
کوه انتظار
کوه
مثل صخره نیست
مثل دره نیست
کوه مثل کوه است
مثل رود است
وقتی که جاری می شود
مثل دریاست
وقتی که توفانی است
مثل آب است
وقتی که
می جوشد
کوه
مثل کوه است
وقتی که به معشوق نظر می کند
حتی
وقتی که از فرط یک نگاه
درهم فرو می ریزد
اما دیگر کوه مثل کوه نیست
وقتی که انسان عاشق
از خواب بیدار می شود
اما دیگر کوه مثل کوه نیست
وقتی که عشق در رگها جاری می شود
وقتی که یک صدا
پرندگان مرده را
از بالای کوه
حیات دوباره می بخشد
کوه
اینک
اما باید
مثل مجنون بود
کوه
اینک باید
در انتظار انسان کامل بود
شعر :محمد رضا لاهوتی
مثل صخره نیست
مثل دره نیست
کوه مثل کوه است
مثل رود است
وقتی که جاری می شود
مثل دریاست
وقتی که توفانی است
مثل آب است
وقتی که
می جوشد
کوه
مثل کوه است
وقتی که به معشوق نظر می کند
حتی
وقتی که از فرط یک نگاه
درهم فرو می ریزد
اما دیگر کوه مثل کوه نیست
وقتی که انسان عاشق
از خواب بیدار می شود
اما دیگر کوه مثل کوه نیست
وقتی که عشق در رگها جاری می شود
وقتی که یک صدا
پرندگان مرده را
از بالای کوه
حیات دوباره می بخشد
کوه
اینک
اما باید
مثل مجنون بود
کوه
اینک باید
در انتظار انسان کامل بود
شعر :محمد رضا لاهوتی
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
شنبه دوازدهم آذر 1384
تلاش
باید خیلی تلاش کنم
تا دو هفته دیگه وضعیت کارم دقیقا روشن میشه
از طرف دیگه باید خودم رو آماده کنم
آماده برای امتحان کارشناسی ارشد
برام دعا کنید
تا دو هفته دیگه وضعیت کارم دقیقا روشن میشه
از طرف دیگه باید خودم رو آماده کنم
آماده برای امتحان کارشناسی ارشد
برام دعا کنید
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
شنبه پنجم آذر 1384
به کی دل میشه بست؟
به خورشید دل نبند چون با اون همه نورشو گرماش
توی غروب تنهات می ذاره
به ماه دل نبند چون با اون همه قشنگیش دم صبح تنهات می ذاره
به ستاره ها دل نبند چون با چشمک زدنش هی خودشو به تو نشون می ده و باز پنهون می کنه
به فصلها دل نبند چون تا دل می بندی فصل رنگ عوض می کنه
به دریا دل نبند چون تا میای باهاش در دل کنی خفت می کنه
به کوه دل نبند چون خیلی مغروره و گوش به حرفات نمی ده
دیدی تا باهاش حرف می زنی صدا تو بر می گردونه
به آبی آسمون دل نبند چون زود سیاه میشه
به سیاهی شب دل نبند چون زود سپید میشه
به کسی دل ببند که هیچ وقت رنگش عوض نشه
به کسی دل ببند که همیشه آماده گوش کردن حرفات باشه
خریدار ناز و غصه هات باشه
به کسی دل ببند که هیچ وقت خاموش نمیشه
به کسی دل ببند که همیشه به صورتت لبخند می زنه
بنام خداوند بخشاینده مهربان
عاشق خدایی باش که همیشه پیشت باشه
توی غروب تنهات می ذاره
به ماه دل نبند چون با اون همه قشنگیش دم صبح تنهات می ذاره
به ستاره ها دل نبند چون با چشمک زدنش هی خودشو به تو نشون می ده و باز پنهون می کنه
به فصلها دل نبند چون تا دل می بندی فصل رنگ عوض می کنه
به دریا دل نبند چون تا میای باهاش در دل کنی خفت می کنه
به کوه دل نبند چون خیلی مغروره و گوش به حرفات نمی ده
دیدی تا باهاش حرف می زنی صدا تو بر می گردونه
به آبی آسمون دل نبند چون زود سیاه میشه
به سیاهی شب دل نبند چون زود سپید میشه
به کسی دل ببند که هیچ وقت رنگش عوض نشه
به کسی دل ببند که همیشه آماده گوش کردن حرفات باشه
خریدار ناز و غصه هات باشه
به کسی دل ببند که هیچ وقت خاموش نمیشه
به کسی دل ببند که همیشه به صورتت لبخند می زنه
بنام خداوند بخشاینده مهربان
عاشق خدایی باش که همیشه پیشت باشه
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|