درباره ومپایر چطور
درباره دراکولاچطور
موجودات خیالی که اگر دندونهاشون به بدنت بخوره
و تو رو گاز بگیرن میشید مثل اونها خون آشام(گاهی اوقات که آدم می خواد از کلمات محاوره ای استفاده کنه چه باحال میشن کلمات مثل همین میشید که اصلش می شوید)
حالا قضیه ما از اینجا شروع میشه که در این چند ماه اخیر
تعدادی از دوستان من با گوشی همراهم تماس گرفتند که
پینوکیو کجایی که دلم برات شده اندازه یه گنجیشک
فلان ساعت حتما بیا پیش من کارت دارم خیلی مهمه ها حتما بیا
خونه یکیشون:
۱۵ تا دختر و ۳ تا پسر
خدایا چه خبره اینجا
= بشین پینوکیو و اگر محبت کنی و موبایلت و خاموش کنی ممنون می شیم
پیش خودم گفتم : یا ابوالفضل چه خبره اینجا
- چشم اینم گوشیم
=تا حالا چیزی در باره نت ورک ...
- فهمیدم قضیه چیه
گلد کوئسته
= بله شنیدی
- آره بابا اصلا دوست ندارم این کارو حتی اگر یک شبه پول داربشم
حالا چرا اینقدر آدم جمع کردی اینجا
= خواستم مطمئن بشی که اینها همه به سود رسیدن
دوستم همینطور که داشت دلیل و برهان می آورد من داشتم به بقیه نگاه می کردم
چشمهای متعجب
همه منتظر بودن ببینن چرا من وارد این سیستم نمی شم
راستش کلی باهاشون بحث کردم که یکیش این بود
- تا حالا درباره زامبی شنیدید همون موجودات خون خوار
باور کنید همون حس رو دارم
نمی خوام آلوده بشم
باید راه بیفتی عین این آواره ها دنبال آدم سالم که گلدکوئستی نباشه
شما هم که سالی به ما زنگ نمی زدید حالاشدید دلسوز ما
= نه بابا ما می خواهیم تو به آرزوهات برسی
اینو شنیدم گفتم من آرزوی اینجور پول دار شدنو ندارم
خداییش از اون روز یکیشون به ما زنگ نزده بگه
عبدالله خرت به چند من
امیدوارم شما زامبی نباشید
چشمهایم را می گشایم
دل منو قصه ام گرفته است
اما خلاصه اش رو براتون می گم.
این داستان افسانه هبوط خدای سومری هست به نام نینتود یا مادر کل که به ذهنم رسیده
براتون بنویسم. خوب شاید چرت و پرت باشه ولی بد نیست بخونیدش فقط آخرش که رسیدید فوشم ندید .
خدا منو ببخشه با این نوشتنم فردا جواب زئوس رو چی بخوام بدم. الله اعلم
حتما می گه گند زدی به تمام داستانهای هومر.این چه داستانی از خودت ساختی !!!!!؟؟؟؟؟؟؟
داستان به اینشکله که یک خدای مونثی به نام نینتود ، عاشق یه پسری میشه زمینی
این خدا ، بهشت رو ترک می کنه و به سمت زمین می ره تا به اون پسره زمینی برسه.
پسر زمینی ادعا می کرد که عاشقانه خدای نینتود رو دوست داره و انقدر اونو عبادت می کرد و با جملات زیبا وصفش می کرد که دل نینتود رو برده بود .
از طرفی اون پسر دوستی داشت که اونهم نینتود رو دوست داشت
اما اون مثل رفیقش زبون گویایی نداشت تا بخواد حرفهاشو به نینتود بزنه. اما عجیب عاشق نینتود بود.
زمانیکه نینتود داشت هبوط می کرد به هر طبقه از دروازه آسمون که می رسید نگهبان اون دروازه از نینتود طلب چیزی می کرد مثلا زیباییش ، عمر بدون مرگشو ، صداشو قدرتشو ... و نینتود هم که عاشقانه پسر رو دوست داشت در هر طبقه از آسمون مقداری از قدرتشو از دست می داد.
نینتود همه چیزشو داد تا به اون پسره برسه تا جایکه دیگه قدرت خداییش رو از دست داد و شده بود یک موجود ضعیف مثل یک انسان عادی.
نینتود وقتی به سرزمین هادیه رسید با خوشحالی سمت پسر رفت اما اون پسر خیلی جا خورد
و گفت :
من تو رو نمی خوام
نینتود زیبا بود عمر جاودانه داشت صدای زیبایی داشت تو نینتود نیستی
نینتود گفت :
من همه قدرتمو رو دادم تا پیش تو باشم
عمر بدون مرگ رو برای چی بخوام وقتی تو انسانی هستی و مرگ در زمان پیری به سراغت میاد.
جوانی همیشگی رو برای چی بخوام وقتی که تو پیر میشی.
اون نگهبانها هر چی دیدن من دارم ازم گرفتن جز یه چیزی رو که هیچ کس نمی تونه اونو ببینه!
پسر با تعجب گفت: چیرو می گی .
نینتود گفت :
عشق و محبت تو رو که توی دلم هستو می گم هیچکس اونو نمی تونه ببینه اونا نتونستن محبت تو رو ازم بگیرن.
پسره خندش گرفت و کلی خندید و به نینتود گفت :
برو بابا من تو رو می خوام چی کار اگر تو رو می خواستم با این شکل و چهره خوب دخترهای زمینی زیباتر از تو توی شهرم زیاده برو بابا من تورو نمی خوام
محبتتو واسه من آوردی ؟
نینتود که ضعیف شده بود روی زمین افتاد هوا سرد بود سرمای زمستون بی داد می کرد ، چون نینتود خدایی رو کنار گذاشته بود و دیگه کسی نبود فصلها رو عوض کنه.طبیعت مرده بود.
خبر به زمین اومدن نینتود به گوش خیلیها رسیده بود حتی دوست اون پسر که عاشق نینتود بود ولی نمی تونست ابراز محبت بکنه .
دوست اون پسر خودشو به نینتود رسوند
تا حالشو دید از غصه براش گریه کرد بلندش کرد و به خونشون بردش خونه گرم خودش.
اون پسر تصمیم خودشو گرفت
تصمیم گرفت تا بر روی کوه خدایان بره
کوهی که هر کس بتونه از اون بالا بره هر آرزویی که بکنه برآورده میشه
اما هیچکس نتونسته بود از اون کوه بالا بره.
اما اون خودشو به قله کوه رسوند و شروع به گریه کرد و از خدای سین طلب کمک کرد تا قدرت از دست رفته نینتود رو بهش برگردونه .
سین گفت : آیا تو نمی خواهی از من طلب عمر جاودان کنی یا اینکه تو رو خدا کنم
پسره گفت نه تو فقط نینتود رو به حال اولش برگردون.
سین با شنیدن ناله و زاری بی وقفه پسر آب حیاتی بهش داد تا اونو بده نینتود بخوره.
اون پسر آب حیاتو به نینتود داد و نینتود قدرتش رو دوباره پیدا کرد. نینتود از اون پسر تشکر کرد و چیزی رو به اون پسر گفت :
محبت و عشق تنها چیزی هست که هیچکس نمی تونه اندازه اونو بفهمه و درکش بکنه حتی من که نتونستم بفهمم تو تا چه اندازه منو توی قلبت دوست داشتی و اون دوست بی معرفتت چقدر منو دوست
داشته. عشق و محبت و فقط از یک راه می شه شناخت و اون اینکه تا چه اندازه عاشقت برای تو تلاش می کنه و سختی میکشه.
نینتود نمی خواست فصلها رو عوض کنه و فقط بخاطر این پسر بهار رو دوباره آورد و زیبایی به زمین برگشت.
امشب حتما زئوس با اون نیزه سه شاخه اش یه صاعقه به من می زنه و کارمو تموم می کنه تا دیگه از این داستانهای مسخره ننویسم که بخوام هم گند بزنم به افسانه های سومری هم وقت مردم و بگیرم.
دیرم شده بود
سوار ماشین بودم
توی راه ، فکرم صد جا بود
یه دفعه دیدم ماشین جلویی سه نفر رو سوار کرده
اما با تعجب دیدم هر سه تا مسافر گوشهای بلندی داشتن
موهای فرفری مثل جاهل های قدیم
سر هر پیچ که می رسیدن با هم بطور دقیق اینورو اونور می شدن
از فکرو خیال اومدم بیرون
دوست داشتم سریع برسیم بهشون ببینم این سه تا مسافر چرا این شکلی هستن
بهشون که رسیدم
سه موجود متشخص رو دیدم
و از ادبشون لذت بردم
اون سه نفر
سه راس گوسفند بودن
آقای راننده صندلی های عقب ماشین رو برداشته بود و اون سه تا رو عقب ماشین گذاشته بود
گوسفندها هم انقدر بامزه شده بودن که نمیشه وصفش کرد
مثل سه انسان متشخص و سنگین نشسته بودن عقب ماشین و بیرون رو نگاه می کردن
خداییش به حدی خندیدم که نمی تونستم جلوی خنده هامو بگیرم
عید قربونه دیگه
و این بار فرمانده های سپاه به شهادت رسیدند و خدا می دونه چقدر طول میکشه تا افرادی مثل اونها توی کشور پرورش پیدا کنن
تا کی این هواپیماهای بیچاره می خوان به زمین بخورن خدا می دونه
این سقوط ها چند دلیل می تونه داشته باشه:
1 - یا این هواپیماهای قدیمی گشنه هستن و با دیدن غذا شیرجه می زنن رو زمین.
2 - یا روی زمین یه چیزه توپ پیدا می کنن که ما نمی دونیم چیه، و به سمتش می رن.
3 - یا به دلیل اینکه هواپیما قدیمی هستن وسط راه سکته می کنن و می میرن و میفتن
و هواپیماهای دیگه داغ دوری و مرگ اونها رو تحمل نمی کنن و خودشونو مثل نهنگ ها به
خشکی می زنن تا بمیرن.
4 - یا کشورمون یه جاهاییش مثل مثلث برمودا کشش داره و البته این خیلی خوبه و برای کشور
جذب توریست می کنه و جای شکرش باقی که ما مناطق آبی و دریایی و دریاچه کم داریم و گرنه
بعلت این مثلث های زیاد کلی هم کشتی غرق می شد.
راه حلها :
1 - هیچ راه حلی وجود نداره.
2 - بعلت اینکه تمامی مسافران هواپیما ها قبل از پرواز سالم رسیدنشون به
زمین رو پنجاه پنجاه میدو نن ، باید از بلند گوی هواپیما به مسافران گفته شه :
مسافران گرامی لطفا بی حرکت بنشینید و چشمهای خود را ببندید تا نماز میت قبل پرواز
برای شما خوانده شود. و شخصی از بیرون هواپیما نیت کرده و نماز میت رو براشون بخونه
چون جمع کردن اجساد سخته و نماز خوندن میت هم مشگل تر.
و بعد از مراسم نماز مهمانداران که دیگه همچون ملائکه از زندگی خود بریدن و شغل مهمانداری رو برگزیدن شروع به پخش ساندیس و کیک کنن.
3 - مسافران حتما قبل پرواز دو رکعت نماز بخوانند چون حتما می دونن دو رکعت نماز آخر عمرشونه و این دو رکعت ارزش داره به صد هزار رکعت نماز بدون توجه.
نتیجه گیری :
دوستان از پرواز با هواپیماهای ایرانی نهراسید زیرا اگر سقوط کنید با دو رکعت نمازی که خوندید حتما آمرزیده می شوید و به بهشت می روید.
و این آرزوی قلبی همه ما هست.
اگر هواپیما سالم رسید معجزه خدا رو مشاهده کردید که چگونه همچین هواپیمایی با این طول عمر سالم به زمین نشسته.
هر پرواز پله صعودی هست برای رسیدن به خدا.
وقتی مسافران از پلکان هواپیما بالا می روند بدانند به ملاقات خدا می روند.
پله پله تا ملاقات خدا.
اشک از چشمهای من سیل سیل می بارد
خوف به دل ندارم
که عشق را می شناسم و بس
چگونه باید از آتش دوزخ هراسان بود
مگر انبیاء آتش عشق را نمی شناسند؟
دل آسمان را بشکاف
صندوقچه ای برای اسرار می خواهم
بگذار در تنهایی خود گریه کنم
غم با اشکهایم وضو می گیرد
به چشمهایم نگاه کن
نمازم را در چشم تو می خوانم
تبرکهایت را پس بگیر
که جز تو هیچ نمی خواهم
یا توی دستم می گیرم
اما امروز عصر
گوشی و گذاشته بودم توی جیبی که روی قلبم بود
امروز عصر
این گوشی
روی قلبم لرزید و زنگ زد
بله بفرمایید
سلام
صدا صدای فرشته آبی بود

خواهرم داشت بچه اش رو روی پاهاش می خوابوند
منم به خاطر موضوعی خیلی ناراحت بودم
به خواهرم گفتم :
دنیای بدی شده
روزگار سختی شده
چرا باید آدمها اینقدر زجر بکشن
خواهرم به من گفت:
راست می گی داداشی روزگار خیلی سختی شده چند وقت پیش یه گربه له شده رو دیدم که
ماشین از روش رد شده بود .
تا این حرف و زد من توی اون ناراحتی کلی خندیدم
حالا سختی روزگار ربطش به این گربه چی بود رو باید از خودش بپرسیم
کلمات چون زنگوله کاروانها
می آیند و می روند
احساسم ظرفی است
که اقیانوست را در آن ریخته ای
جام بی فرجام
ترسیدیم بر سرمان بیفتد
نفس تو نیلگون
چون افقهای بنفش
آه من طلایی تر از سحر
زمزمه ای بلند شد
آفرینش شکست
اما هیچ موقع صدا ها از ذهن آدم پاک نمیشه
کاسه ای بزرگ را زیر باران رحمت الهی قرار می دهم
جدی ؟!
آقا این حرفا چیه اصلاً مسیح خود خداست
نه بابا جدی خوب چرا؟
تازه امروز هم تولدشه
خوب این خدا چرا اینجوری سرو کله اش پیدا شده؟
قبلاً کجا بوده ؟
بعه نمی دونی ؟
در سمت راست خداوند نشسته بوده
یعنی با هم بودن
چرا به صلیب کشیدنش
وای بیچاره نمی دونی چرا !!
خوب بخاطر اینکه گناه منو تو بخشیده بشه
گناه پدر و مادرمون آدم و حوا بخشیده بشه
وای خیلی گریه آوره
عجب جداً عجب خدای مهربونی این مسیح
اما چرا اون زمان رو برای ظهور انتخاب کرد
چرا الان که مردم بهش احتیاج دارن رو انتخاب نکرد ، البته منظورم همون ظهور اولیه هستش نه ظهور ثانویه
جمعیت کم اون زمان برای این خدا کافی بوده ؟
الان که ملتها فریاد کمک می زنن و کسی بفریادشون نمی رسه می اومد بهتر نبود؟
خوب می دونی چرا
اول اینکه اون بالاخره میاد برای اصلاح امور
بعد هم اینکه الان اگر می اومد صلیبی توی کار نبود که به صلیب کشیده بشه
مجبور بودن مسیح رو یا روی صندلی الکتریکی بشونن یا تیربارونش کنن
خوب یکم جنبه ترحمش کمتر می شد
درسته
مسیح هم عجب سیاستی داشته ها گریه همه رو درآورده با این کارش ما مدیون عیسی هستیم
بابا چهار میلیارد مسیحی کم نیست اگه مسیح پسر خدا نیست پس این چهار میلیارد اشتباه می کنن
......................
اما مسیح من اون مسیح نوشته های بالا نیست
مسیح من خدا نیست ، پیام آور خداست
مسیح من رو به صلیب نکشیدن چون خدا اجازه نداد کسی به پیامبرش آزار برسونه
مسیح من نمرد که بخواد زنده بشه و او هنوز هم زنده هستش
مسیح من یکی و خیلی هم دوستش دارم
مسیح من عیسی بن مریم هستش
تولدت مبارک
با هوای تو صمیمی
دیده بودمت هزار بار
توی رویای قدیمی
به نگاه چشم گریون
یه فرشته رو زمینی
چشمهامو بروت می بندم
تا که اشکهامو نبینی
ترانه : اصفهانی
می مونن بی یارو یاور
وقتی برادرم شروع به تمرین می کنه دلم تنگ می شه برای اون روزهام
دیروز برادرم داشت یک قطعه از کارهای تارگا رو می زد
واقعاً لذت بردم
نتونستم دیگه جلوی خودمو بگیرم
رفتم گیتار و ازش گرفتمو شروع کردم به زدن
دستهام سرعت اون زمان و نداشت و ناخنهام هم زیاد بلند نبود
صدای گیتار بدجوری چنگ می زد به دلم
قطعه Romance رو زدم
این قطعه خیلی قشنگه خیلی
یک قطعه زیبا از گیتار کلاسیک
برای اولین بار که این قطعه رو می زدم خیلی خشک و بی احساس می زدمش
استادم می گفت باید این قطعه رو بفهمی
حس کنی و بعد بزنی
من این حس رو خیلی وقته پیدا کردم اما ساز گیتارم نامرد شده
وقتی به سیمهاش چنگ می زنم اونم نمی دونم چرا تلافی می کنه و به قلب من چنگ می زنه
گیتار بی معرفت
دیگه دستم نمی گیرمت
همه فامیل
آقا منم که شب یلدا افتاده بودم رو دنده شوخی
کتاب حافظ رو گرفته بودم و برای فامیل فال می گرفتم
دخترهای فامیل هم که روی این فالها حساس
منهم به شوخی فال می گرفتمو براشون تفسیرش هم می کردم
البته از اون تفسیر ها :
شوهر می کنی و اسم شوهرت قاسم آقا هستشو ...
این دختر داییها و دختر عمه های ما هم خوش باور و ساده
ما هم که فال اونا رو گرفته بودیم به شوخی
خلاصه کلی خندیدیم
ولی آخر شوخی براشون درست حسابی فال و گرفتم
اون شب توی اون همه خنده هام ته دلم غصه دار بود
نمی خواستم کسی حالم و بفهمه
راستش مخصوصا شیطونی می کردم
فکر فرشته آبی رو یک لحظه هم نمی تونستم از ذهنم بیرون کنم
نیتی کردمو این فال برای خودم اومد :
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب بفریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
