تبليغاتX
پینوکیو
پینوکیو

خدایا
توی تاکسی نشسته بودم
دوباره یاد فرشته آبی و خاطراتش افتادم
بی اختیار اشک از چشمهام سرازیر شد
گفتم :خدایا یادت باشه با من کاری کردی که جلوی جمع اشکم بیاد
ماشین با سرعت توی اتوبان حرکت می کرد
هوا خیلی گرم بود
شیشه ماشین رو کشیدم پایین
باد دستشو از پنجره وارد ماشین کرد و اشکهامو پاک کرد
گفتم :باد یه زحمت دیگه برات دارم
سلام منو به فرشته آبی برسون
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت  | لینک  | 

شهادت حضرت زهرا را به شما تسلیت عرض می کنم

نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت  | لینک  |