جمعه سی و یکم شهریور 1385
کجاست یاری کننده ای که منو یاری کنه
یکی نیست به داد من برسه
تمام عشق و وجودم داره برای همیشه از ایران میره
نفسم بند اومده
خدایا چرا با من اینکارو کردی
دعام کنید
دعام کنید
تمام عشق و وجودم داره برای همیشه از ایران میره
نفسم بند اومده
خدایا چرا با من اینکارو کردی
دعام کنید
دعام کنید
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385
نمی تونم
خودت می دونی
نمی تونم اینجا بنویسم
سخته
اما اینو بدون که
واژه ها آذین بسته به پابوست میان
هر روز صبح
گاهی اوقات خورشید هم نامحرم میشه
اینجا امن و امانه
خاکی از زمین بلند نمیشه
هوا غبار آلود نمیشه
کاش حرف زدن هم مثل نوشتن آسون بود
کاش می تونستم بیشتر بنویسم
نمی تونم اینجا بنویسم
سخته
اما اینو بدون که
واژه ها آذین بسته به پابوست میان
هر روز صبح
گاهی اوقات خورشید هم نامحرم میشه
اینجا امن و امانه
خاکی از زمین بلند نمیشه
هوا غبار آلود نمیشه
کاش حرف زدن هم مثل نوشتن آسون بود
کاش می تونستم بیشتر بنویسم
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
چهره مطمئن
از خیابون داشتم رد می شدم
اون سمت خیابون خانمی رو دیدم که
یک سطل سفید رو توی دستش نگه داشته بود و
با نگرانی جمعیتی رو که از خیابون رد می شدن رو نگاه می کرد
چشمش افتاد توی چشم من
یکمی جا خوردم
اومد سمت من و گفت :
آقا ببخشید می تونم یه لحظه وقتتون رو بگیرم
گفتم :
بفرمایید
گفت :
شما آکواریوم دارید
گفتم :
نه
گفت :
اینو می تونی برام نگه داری و بزرگش کنی
آروم سرم و بردم جلو توی سطل و ببینم
توی چند ثانیه از سرم گذشت که الان با زیبا ترین ماهی که ممکنه روبرو می شم
اما
توی سطل سفید یک لاکپشت خیلی بی ریخت رو دیدم
گفتم خب خانم اینجا پارکهای زیادی هست
بندازش توی یدونه از اون حوضها
خانمه اخماشو کرد توی هم و گفت :
آقا من از بچگیش این لاکپشتو بزرگ کردم مثل بچه خودم دوستش دارم
گفتم :ای بابا
یعنی امکان داره یکی لاکپشترو بگیره ببره کوچه کناری بشکنشو بخورش
خانمه خنده اش گرفت و گفت باشه پیشنهاد خوبیه
از خانمه که دور شدم پیش خودم گفتم
باز خوبه توی اون همه چهره به من اطمینان کرد که
بچه شو می خواست به من بده بزرگش کنم
حتما چهره قابل اطمینانی دارم
اون سمت خیابون خانمی رو دیدم که
یک سطل سفید رو توی دستش نگه داشته بود و
با نگرانی جمعیتی رو که از خیابون رد می شدن رو نگاه می کرد
چشمش افتاد توی چشم من
یکمی جا خوردم
اومد سمت من و گفت :
آقا ببخشید می تونم یه لحظه وقتتون رو بگیرم
گفتم :
بفرمایید
گفت :
شما آکواریوم دارید
گفتم :
نه
گفت :
اینو می تونی برام نگه داری و بزرگش کنی
آروم سرم و بردم جلو توی سطل و ببینم
توی چند ثانیه از سرم گذشت که الان با زیبا ترین ماهی که ممکنه روبرو می شم
اما
توی سطل سفید یک لاکپشت خیلی بی ریخت رو دیدم
گفتم خب خانم اینجا پارکهای زیادی هست
بندازش توی یدونه از اون حوضها
خانمه اخماشو کرد توی هم و گفت :
آقا من از بچگیش این لاکپشتو بزرگ کردم مثل بچه خودم دوستش دارم
گفتم :ای بابا
یعنی امکان داره یکی لاکپشترو بگیره ببره کوچه کناری بشکنشو بخورش
خانمه خنده اش گرفت و گفت باشه پیشنهاد خوبیه
از خانمه که دور شدم پیش خودم گفتم
باز خوبه توی اون همه چهره به من اطمینان کرد که
بچه شو می خواست به من بده بزرگش کنم
حتما چهره قابل اطمینانی دارم
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
تنهایی
جمعه صبح زود از خونه زدم بیرون
خیلی وقت بود به فامیلهای نزدیکم سرنزده بودم
دلیلش هم مشکلات کاریم بود
خب باید از بزرگترها شروع می کردم
مادر بزرگم ، داییم ، خالم و خواهرم
اول رفتم خونه مامان بزرگم
زنگ زدم
خب یک مقدار طول کشید مامان بزرگم در رو باز کنه
حدس زدم تنها باشه
چون پاهاش درد میکنه و حرکت کردن براش سخته
مادر بزرگم از دیدن من کلی خوشحال شد و گفت
پینوکیو تو تنها کسی بودی که توی هفته چند بار به من سر می زدی
می دونی چند وقته نیومدی اینجا
گفتم عزیز شرمنده شما هستم
کاره دیگه از شنبه تا شنبه حتی جمعه ها مشغولم
ببخشید
رفتم توی اتاق که ...
دیدم یه قفس پرنده روی دراور گذاشتن
توی قفس هم یه فنچ کوچولوی خوشگل بود که هی می پرید اینور و اونور
گفتم عزیز شما فنچ نگه می داری
گفت نه بابا این فنچ پسر خالته (پسر خالم شش سالشه)
گفتم پس چرا این فنچ خوشگل جفت نداره
عزیزم گفت : جفتش فرار کرده
نر هم بوده
این فنچه ماده هست
رفتم جلو تر
فنچه مستقیم توی چشمام نگاه می کرد

یه دفعه خندم گرفت
گفتم عزیز می دونی چرا نره فرار کرده
گفت چرا ؟
گفتم : یا این فنچ خانم ازبس توی این قفس حرف زده و جیک جیک کرده
فنچ نر خسته شده و زده به سیم آخرو فرار کرده
یا فنچ نر از خود فنچ خانم خسته شده و فکر یه خانم دیگه به سرش زده بوده
یا ...
عزیزم ادامه حرف منو قطع کرد و گفت :
هرچی بوده خیلی بی معرفت بوده
عزیزم و نگاه کردم
احساس کردم دلش برای آقاجونم تنگ شده
اشک از گوشه چشم عزیزم پایین اومد
دلم عجیب گرفت
فنچ کوچولوی خوشگل هنوز به من نگاه می کرد
جمعه تا ظهرش خونه مادر بزرگم موندم
تنهایی خیلی سخته
خدا هیچکسی رو تنها نکنه
حتی همین فنچهای کوچیکو
خیلی وقت بود به فامیلهای نزدیکم سرنزده بودم
دلیلش هم مشکلات کاریم بود
خب باید از بزرگترها شروع می کردم
مادر بزرگم ، داییم ، خالم و خواهرم
اول رفتم خونه مامان بزرگم
زنگ زدم
خب یک مقدار طول کشید مامان بزرگم در رو باز کنه
حدس زدم تنها باشه
چون پاهاش درد میکنه و حرکت کردن براش سخته
مادر بزرگم از دیدن من کلی خوشحال شد و گفت
پینوکیو تو تنها کسی بودی که توی هفته چند بار به من سر می زدی
می دونی چند وقته نیومدی اینجا
گفتم عزیز شرمنده شما هستم
کاره دیگه از شنبه تا شنبه حتی جمعه ها مشغولم
ببخشید
رفتم توی اتاق که ...
دیدم یه قفس پرنده روی دراور گذاشتن
توی قفس هم یه فنچ کوچولوی خوشگل بود که هی می پرید اینور و اونور
گفتم عزیز شما فنچ نگه می داری
گفت نه بابا این فنچ پسر خالته (پسر خالم شش سالشه)
گفتم پس چرا این فنچ خوشگل جفت نداره
عزیزم گفت : جفتش فرار کرده
نر هم بوده
این فنچه ماده هست
رفتم جلو تر
فنچه مستقیم توی چشمام نگاه می کرد

یه دفعه خندم گرفت
گفتم عزیز می دونی چرا نره فرار کرده
گفت چرا ؟
گفتم : یا این فنچ خانم ازبس توی این قفس حرف زده و جیک جیک کرده
فنچ نر خسته شده و زده به سیم آخرو فرار کرده
یا فنچ نر از خود فنچ خانم خسته شده و فکر یه خانم دیگه به سرش زده بوده
یا ...
عزیزم ادامه حرف منو قطع کرد و گفت :
هرچی بوده خیلی بی معرفت بوده
عزیزم و نگاه کردم
احساس کردم دلش برای آقاجونم تنگ شده
اشک از گوشه چشم عزیزم پایین اومد
دلم عجیب گرفت
فنچ کوچولوی خوشگل هنوز به من نگاه می کرد
جمعه تا ظهرش خونه مادر بزرگم موندم
تنهایی خیلی سخته
خدا هیچکسی رو تنها نکنه
حتی همین فنچهای کوچیکو
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
برزخ عشق
می دونید برزخ عشق یعنی چی ؟
نه به خدا اگه بدونید...
نه به خدا اگه بدونید...
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
پنجشنبه نهم شهریور 1385
نرگس خانم خیلی اشتباه داری
متاسفم برای این تهیه کننده گان سریالهای تلوزیونی
که این اندازه سریالهای چرت درست می کنن
و به خورد مردم می دن
مثل همین فیلم نرگس
به زور می خوان فرهنگ سازی کنن
این فیلم از لحاظ کیفی که افتضاح هست هیچ
پر از اشتباهات تصویری هم هست
نمی تونم تک تکشونو بگم چون برای شما هم سخته به یاد بیارید
فقط به همین بسنده کنیم که
بچه این نسرین خانم در روزی که به دنیا اومد از لحاظ جثه به اندازه
یک طفل 9 ماهه بود
جالبه دست این نوزاد خیلی بزرگ و با شوکت
که نوه آقا شوکته النگو هم بود
و این مادر بیچاره چطور النگو طلا برای دخترش توی این حالش خریده
کارگردان می دونه و مادر اصلی خود بچه
که این اندازه سریالهای چرت درست می کنن
و به خورد مردم می دن
مثل همین فیلم نرگس
به زور می خوان فرهنگ سازی کنن
این فیلم از لحاظ کیفی که افتضاح هست هیچ
پر از اشتباهات تصویری هم هست
نمی تونم تک تکشونو بگم چون برای شما هم سخته به یاد بیارید
فقط به همین بسنده کنیم که
بچه این نسرین خانم در روزی که به دنیا اومد از لحاظ جثه به اندازه
یک طفل 9 ماهه بود
جالبه دست این نوزاد خیلی بزرگ و با شوکت
که نوه آقا شوکته النگو هم بود
و این مادر بیچاره چطور النگو طلا برای دخترش توی این حالش خریده
کارگردان می دونه و مادر اصلی خود بچه
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
