یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
عید شما مبارک
عید همگی مبارک
امیدوارم هفت سینتون همیشه پر باشه و کامل
در این عید باستانی که بر می گرده به فرهنگ و گذشته ما
خواستم تشکر بکنم از تهیه کنندگان فیلم سیصد
فیلم سیصد
این فیلم در ارتباط جنگ خشایار شاه با سیصد نفر یونانی خوش تیپه
این سیصد نفر آقای خوش تیپ و خوش هیکل با هم هم پیمان می شن

عکس فرمانده خوشگل موشگل یونانیها
تا سپاه بزرگ خشایار شاه ما ایرانیها رو شکست بدن
و با اینکه یونانیها تعداد کمی بودن
سپاه ایران رو چند بار شکست میدن


در این فیلم اجداد ما ایرانیها رو بسیار خوشگل نشون دادن
بطوریکه میشه به تکامل چهره انسانها
از دوره نئاندرتال تا شکل گرفتن چهره های امروزی پی برد
در این فیلم ایرانیها وحشی ، هیولا نما ،بدون تمدن
و جنگ طلب نشون داده شدن
دست کارگردان ، نویسنده و شرکت برادران وارنر درد نکنه
که ما ایرانیها رو با اجدادمون آشنا کردن.
اجدادی که جز در درس تاریخ دوره دبستانمون چیزی از اونها به ما نگفتن
و هیچ فیلمی از این کشور ابر قدرت دنیا در اون زمان برای ما نساختن.
و زحمت تهیه کردن این فیمها رو آمریکاییها کشیدن در فیلمهایی چون
الکساندر ، شبی با پادشاه و جدید ترینشون فیلم سیصد.
باز بگید این آمریکایی ها بد هستن.
اما چند نکته من به این دوستان فرهنگ دوست آمریکایی بگم :
۱ -
در زمانی که حقوق زنان شما تا همین چند سال پیش در آمریکا رعایت نمیشد
بطوری که حتی امکان رای دادن نداشتن و فقط بصورت موجودی برای راحتی
شما مردان بودن
در زمان همون پادشاهانی که شما فیلم ها شونو می سازید
یعنی حدودا 2500 سال پیش
فرمانده نیروی دریایی ایران یک زن بود
حقوق زنان و مردان کاملا باهم برابر بود
و خانمها مثل آقایون پا به پای هم کار می کردن
حالا کی بدون تمدنه.
۲ -
ما تا همین چند سال پیش توی کشورمون حتی سوسک نداشتیم
و این سوسکهایی که گاهی اوقات توی خونه ها پیدا میشن در گذشته
بوسیله کشتیهای آلمانی به ایرن اومده و الان ما اونها رو می بینیم
حالا کی توی اون زمان آلوده بوده و کثیف
شماها با این شکل حشره ها ی عجیب غریب آشنا هستید که می تونید
این چهره های عجیب رو طراحی کنید

چهره ایرانیها

سربازهای ایرانی



ما چون ندیدیم و دور و برمون همش زیبایی بوده خوب برامون عجیبه این قیافه ها
۳ -
توی کتیبه هایی که مربوط به چندیدن هزار سال پیش هست
تو اون نقاشیها و سنگ های تراشیده و مجسمه های سنگی دهنه اسبها به همین سبکی که همین الان طراحی و بسته میشه نشون داده شده یا داشتن لوله کشی آب در خونه ها که وقتی ما اون زمان
لوله کشی آب داشتیم شما ها از چاه آب می کشیدید بیرون
حالا کی فرهنگ نداره
۴ -
کوروش در زمانی که قوم یهود زیر اسارت و بد بختی بودن و هیج جا جاشون نمی دادن
با جنگی که کرد قوم یهود رو آزاد کرد
و اندیشه و سبک فکری کوروش این بود :
آزادی دین و آزادی بیان
قوم یهود رو آزاد کرد و گفت هر جا دوست دارین زندگی کنین
حالا کی بدون تمدنه
۵ -
کشوری که حتی یک بار بت پرستی در اون دیده نشده
و فقط یکتا پرست بودن معلومه غیر قابل مقایسه با کشور یونان هست
که همیشه بت پرست بودن و چند خدایی داشتن
جالبه بدونید انجیل به زبان یونانی نوشته شده
و در همون کتاب باز هم خدا رو سه تا می دونن پدر پسر روح القدس
حالا کی بی خرد هست
۶ -
همین چند سال پیش کشور عراق با کمک تمام دنیا به ایران حمله کرد
پس چرا با سلاحهای جدید نتونستین ما رو شکست بدین
یک نگاه درست به این تجاوز بندازیم متوجه میشید که ایران الان که ابر قدرت دنیا نیست
حتی یک وجب از خاکش رو هم نتونستن اشغال کنن با اینکه تمام دنیا در مقابل ما بودن
چه برسه به اون زمان که ما ابر قدرت هم بودیم.
خب این جنگ میشه همون سیصد
اون سیصد نفر کشور ما هست در مقابل سپاه عظیم دنیا اون قیافه صدام هم
دست کمی از اون چهره پردازیهای کارگردان نداره

حالا کی سلحشور تره ما ایرانیها یا شما
فقط افسوس می خورم برای مسئولین خودمون
که انقدر بی اهمیتی کردن نسبت به تاریخ قبل اسلام
که اونها بتونن همچین غلطهایی بکنن
امیدوارم هفت سینتون همیشه پر باشه و کامل
در این عید باستانی که بر می گرده به فرهنگ و گذشته ما
خواستم تشکر بکنم از تهیه کنندگان فیلم سیصد
فیلم سیصد
این فیلم در ارتباط جنگ خشایار شاه با سیصد نفر یونانی خوش تیپه
این سیصد نفر آقای خوش تیپ و خوش هیکل با هم هم پیمان می شن

عکس فرمانده خوشگل موشگل یونانیها
تا سپاه بزرگ خشایار شاه ما ایرانیها رو شکست بدن
و با اینکه یونانیها تعداد کمی بودن
سپاه ایران رو چند بار شکست میدن


در این فیلم اجداد ما ایرانیها رو بسیار خوشگل نشون دادن
بطوریکه میشه به تکامل چهره انسانها
از دوره نئاندرتال تا شکل گرفتن چهره های امروزی پی برد
در این فیلم ایرانیها وحشی ، هیولا نما ،بدون تمدن
و جنگ طلب نشون داده شدن
دست کارگردان ، نویسنده و شرکت برادران وارنر درد نکنه
که ما ایرانیها رو با اجدادمون آشنا کردن.
اجدادی که جز در درس تاریخ دوره دبستانمون چیزی از اونها به ما نگفتن
و هیچ فیلمی از این کشور ابر قدرت دنیا در اون زمان برای ما نساختن.
و زحمت تهیه کردن این فیمها رو آمریکاییها کشیدن در فیلمهایی چون
الکساندر ، شبی با پادشاه و جدید ترینشون فیلم سیصد.
باز بگید این آمریکایی ها بد هستن.
اما چند نکته من به این دوستان فرهنگ دوست آمریکایی بگم :
۱ -
در زمانی که حقوق زنان شما تا همین چند سال پیش در آمریکا رعایت نمیشد
بطوری که حتی امکان رای دادن نداشتن و فقط بصورت موجودی برای راحتی
شما مردان بودن
در زمان همون پادشاهانی که شما فیلم ها شونو می سازید
یعنی حدودا 2500 سال پیش
فرمانده نیروی دریایی ایران یک زن بود
حقوق زنان و مردان کاملا باهم برابر بود
و خانمها مثل آقایون پا به پای هم کار می کردن
حالا کی بدون تمدنه.
۲ -
ما تا همین چند سال پیش توی کشورمون حتی سوسک نداشتیم
و این سوسکهایی که گاهی اوقات توی خونه ها پیدا میشن در گذشته
بوسیله کشتیهای آلمانی به ایرن اومده و الان ما اونها رو می بینیم
حالا کی توی اون زمان آلوده بوده و کثیف
شماها با این شکل حشره ها ی عجیب غریب آشنا هستید که می تونید
این چهره های عجیب رو طراحی کنید

چهره ایرانیها

سربازهای ایرانی



ما چون ندیدیم و دور و برمون همش زیبایی بوده خوب برامون عجیبه این قیافه ها
۳ -
توی کتیبه هایی که مربوط به چندیدن هزار سال پیش هست
تو اون نقاشیها و سنگ های تراشیده و مجسمه های سنگی دهنه اسبها به همین سبکی که همین الان طراحی و بسته میشه نشون داده شده یا داشتن لوله کشی آب در خونه ها که وقتی ما اون زمان
لوله کشی آب داشتیم شما ها از چاه آب می کشیدید بیرون
حالا کی فرهنگ نداره
۴ -
کوروش در زمانی که قوم یهود زیر اسارت و بد بختی بودن و هیج جا جاشون نمی دادن
با جنگی که کرد قوم یهود رو آزاد کرد
و اندیشه و سبک فکری کوروش این بود :
آزادی دین و آزادی بیان
قوم یهود رو آزاد کرد و گفت هر جا دوست دارین زندگی کنین
حالا کی بدون تمدنه
۵ -
کشوری که حتی یک بار بت پرستی در اون دیده نشده
و فقط یکتا پرست بودن معلومه غیر قابل مقایسه با کشور یونان هست
که همیشه بت پرست بودن و چند خدایی داشتن
جالبه بدونید انجیل به زبان یونانی نوشته شده
و در همون کتاب باز هم خدا رو سه تا می دونن پدر پسر روح القدس
حالا کی بی خرد هست
۶ -
همین چند سال پیش کشور عراق با کمک تمام دنیا به ایران حمله کرد
پس چرا با سلاحهای جدید نتونستین ما رو شکست بدین
یک نگاه درست به این تجاوز بندازیم متوجه میشید که ایران الان که ابر قدرت دنیا نیست
حتی یک وجب از خاکش رو هم نتونستن اشغال کنن با اینکه تمام دنیا در مقابل ما بودن
چه برسه به اون زمان که ما ابر قدرت هم بودیم.
خب این جنگ میشه همون سیصد
اون سیصد نفر کشور ما هست در مقابل سپاه عظیم دنیا اون قیافه صدام هم
دست کمی از اون چهره پردازیهای کارگردان نداره

حالا کی سلحشور تره ما ایرانیها یا شما
فقط افسوس می خورم برای مسئولین خودمون
که انقدر بی اهمیتی کردن نسبت به تاریخ قبل اسلام
که اونها بتونن همچین غلطهایی بکنن
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
چیکار کنم
دنیای عجیبیه
سرگردون موندم
یه چیزهایی با هم جور در نمیاد
فکرشو بکن
به چیزی اعتقاد داری
بعد خلافش بهت ثابت بشه
حالم خوب نیست
چی می خواهی ؟
میشه یا نمیشه ؟
درسته یا نادرسته ؟
اینجا کجاست دیگه !
من کجا هستم ؟
ببخشید شما ؟
سرگردون موندم
یه چیزهایی با هم جور در نمیاد
فکرشو بکن
به چیزی اعتقاد داری
بعد خلافش بهت ثابت بشه
حالم خوب نیست
چی می خواهی ؟
میشه یا نمیشه ؟
درسته یا نادرسته ؟
اینجا کجاست دیگه !
من کجا هستم ؟
ببخشید شما ؟
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
پنجشنبه دهم اسفند 1385
موسیقی منو با خودش برد
گاهی اوقات امکان داره شنیدن یه موسیقی
تو رو با خودش ببره به جایی که
هیچکس نمی تونه وارد اون سرزمین بشه
سعی نکن برای کسی توضیح بدی
چون هیچکس تو رو نمی فهمه
تو رو با خودش ببره به جایی که
هیچکس نمی تونه وارد اون سرزمین بشه
سعی نکن برای کسی توضیح بدی
چون هیچکس تو رو نمی فهمه
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه هفتم اسفند 1385
نگاهم کن
اون روز که کنارت بودم
خواستم یه قصر برای خودمون بسازم
قصری که
دیوار هاش از آجرهای عشق باشه
آخه
اون روزها وقتی از من جدا می شدی
وقتی می رفتی سمت خونتون
نگاهم تا انتهای کوچه با تو می موند
تا اینکه دیوارهای کوچه شما و خونتون
فاصله می انداخت بین من و تو
و تو هیچگاه
برای یکبار هم حتی بر نگشتی
تا ببینی تا انتهای کوچه نگاهم رو از تو بر نمی دارم
اون روزها سخت ترین لحظه هام
همین جدایی بود
همیشه می ترسیدم از اون دیوارهای بلند
نمی دونستم
روزی تمامی گریه هام
اقیانوسی میشه
و فاصله بین منو تو میشه
اندازه هزاران دریا
و تو رفتی سفر
هنوز چشمهام پیراهن آبیتو جستجو می کنه
هنوز هم می تونم رنگ آبی پیراهنتو از لابلای اشکهام بینم
بر گرد
فقط یکبار نگاهم کن
از راه دور نگاهم کن تا بتونم آجر آجر این قصر رو
روی هم بذارمو
این قصر بی حصار رو برات بسازم
نگاهم کن
خواستم یه قصر برای خودمون بسازم
قصری که
دیوار هاش از آجرهای عشق باشه
آخه
اون روزها وقتی از من جدا می شدی
وقتی می رفتی سمت خونتون
نگاهم تا انتهای کوچه با تو می موند
تا اینکه دیوارهای کوچه شما و خونتون
فاصله می انداخت بین من و تو
و تو هیچگاه
برای یکبار هم حتی بر نگشتی
تا ببینی تا انتهای کوچه نگاهم رو از تو بر نمی دارم
اون روزها سخت ترین لحظه هام
همین جدایی بود
همیشه می ترسیدم از اون دیوارهای بلند
نمی دونستم
روزی تمامی گریه هام
اقیانوسی میشه
و فاصله بین منو تو میشه
اندازه هزاران دریا
و تو رفتی سفر
هنوز چشمهام پیراهن آبیتو جستجو می کنه
هنوز هم می تونم رنگ آبی پیراهنتو از لابلای اشکهام بینم
بر گرد
فقط یکبار نگاهم کن
از راه دور نگاهم کن تا بتونم آجر آجر این قصر رو
روی هم بذارمو
این قصر بی حصار رو برات بسازم
نگاهم کن
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
پنجشنبه سوم اسفند 1385
خدایا
خدایا کمکم کن طوری زندگی کنم
که افتخارت باشم
توی این دنیا و اون دنیا
که افتخارت باشم
توی این دنیا و اون دنیا
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
چهارشنبه دوم اسفند 1385
یک پست تکراری
داشتم آرشیو دی ماه پارسال وبمو نگاه می کردم
این پست به چشمم خورد تکرارش می کنم
این پست به چشمم خورد تکرارش می کنم
یه داستان مسخره که میشه یه جورایی با دید بامزه نگاهش کرد
یه داستان توی ذهنمه ولی اگر بخوام بنویسمش خیلی طولانی میشه
اما خلاصه اش رو براتون می گم.
این داستان افسانه هبوط خدای سومری هست به نام نینتود یا مادر کل که به ذهنم رسیده
براتون بنویسم. خوب شاید چرت و پرت باشه ولی بد نیست بخونیدش فقط آخرش که رسیدید فوشم ندید .
خدا منو ببخشه با این نوشتنم فردا جواب زئوس رو چی بخوام بدم. الله اعلم
حتما می گه گند زدی به تمام داستانهای هومر.این چه داستانی از خودت ساختی !!!!!؟؟؟؟؟؟؟
داستان به اینشکله که یک خدای مونثی به نام نینتود ، عاشق یه پسری میشه زمینی
این خدا ، بهشت رو ترک می کنه و به سمت زمین می ره تا به اون پسره زمینی برسه.
پسر زمینی ادعا می کرد که عاشقانه خدای نینتود رو دوست داره و انقدر اونو عبادت می کرد و با جملات زیبا وصفش می کرد که دل نینتود رو برده بود .
از طرفی اون پسر دوستی داشت که اونهم نینتود رو دوست داشت
اما اون مثل رفیقش زبون گویایی نداشت تا بخواد حرفهاشو به نینتود بزنه. اما عجیب عاشق نینتود بود.
زمانیکه نینتود داشت هبوط می کرد به هر طبقه از دروازه آسمون که می رسید نگهبان اون دروازه از نینتود طلب چیزی می کرد مثلا زیباییش ، عمر بدون مرگشو ، صداشو قدرتشو ... و نینتود هم که عاشقانه پسر رو دوست داشت در هر طبقه از آسمون مقداری از قدرتشو از دست می داد.
نینتود همه چیزشو داد تا به اون پسره برسه تا جایکه دیگه قدرت خداییش رو از دست داد و شده بود یک موجود ضعیف مثل یک انسان عادی.
نینتود وقتی به سرزمین هادیه رسید با خوشحالی سمت پسر رفت اما اون پسر خیلی جا خورد
و گفت :
من تو رو نمی خوام
نینتود زیبا بود عمر جاودانه داشت صدای زیبایی داشت تو نینتود نیستی
نینتود گفت :
من همه قدرتمو رو دادم تا پیش تو باشم
عمر بدون مرگ رو برای چی بخوام وقتی تو انسانی هستی و مرگ در زمان پیری به سراغت میاد.
جوانی همیشگی رو برای چی بخوام وقتی که تو پیر میشی.
اون نگهبانها هر چی دیدن من دارم ازم گرفتن جز یه چیزی رو که هیچ کس نمی تونه اونو ببینه!
پسر با تعجب گفت: چیرو می گی .
نینتود گفت :
عشق و محبت تو رو که توی دلم هستو می گم هیچکس اونو نمی تونه ببینه اونا نتونستن محبت تو رو ازم بگیرن.
پسره خندش گرفت و کلی خندید و به نینتود گفت :
برو بابا من تو رو می خوام چی کار اگر تو رو می خواستم با این شکل و چهره خوب دخترهای زمینی زیباتر از تو توی شهرم زیاده برو بابا من تورو نمی خوام
محبتتو واسه من آوردی ؟
نینتود که ضعیف شده بود روی زمین افتاد هوا سرد بود سرمای زمستون بی داد می کرد ، چون نینتود خدایی رو کنار گذاشته بود و دیگه کسی نبود فصلها رو عوض کنه.طبیعت مرده بود.
خبر به زمین اومدن نینتود به گوش خیلیها رسیده بود حتی دوست اون پسر که عاشق نینتود بود ولی نمی تونست ابراز محبت بکنه .
دوست اون پسر خودشو به نینتود رسوند
تا حالشو دید از غصه براش گریه کرد بلندش کرد و به خونشون بردش خونه گرم خودش.
اون پسر تصمیم خودشو گرفت
تصمیم گرفت تا بر روی کوه خدایان بره
کوهی که هر کس بتونه از اون بالا بره هر آرزویی که بکنه برآورده میشه
اما هیچکس نتونسته بود از اون کوه بالا بره.
اما اون خودشو به قله کوه رسوند و شروع به گریه کرد و از خدای سین طلب کمک کرد تا قدرت از دست رفته نینتود رو بهش برگردونه .
سین گفت : آیا تو نمی خواهی از من طلب عمر جاودان کنی یا اینکه تو رو خدا کنم
پسره گفت نه تو فقط نینتود رو به حال اولش برگردون.
سین با شنیدن ناله و زاری بی وقفه پسر آب حیاتی بهش داد تا اونو بده نینتود بخوره.
اون پسر آب حیاتو به نینتود داد و نینتود قدرتش رو دوباره پیدا کرد. نینتود از اون پسر تشکر کرد و چیزی رو به اون پسر گفت :
محبت و عشق تنها چیزی هست که هیچکس نمی تونه اندازه اونو بفهمه و درکش بکنه حتی من که نتونستم بفهمم تو تا چه اندازه منو توی قلبت دوست داشتی و اون دوست بی معرفتت
چقدر منو دوست داشته. عشق و محبت و فقط از یک راه می شه شناخت و اون اینکه تا چه اندازه عاشقت برای تو تلاش می کنه و سختی میکشه.
نینتود نمی خواست فصلها رو عوض کنه و فقط بخاطر این پسر بهار رو دوباره آورد و زیبایی به زمین برگشت.
امشب حتما زئوس با اون نیزه سه شاخه اش یه صاعقه به من می زنه و کارمو تموم می کنه تا دیگه از این داستانهای مسخره ننویسم که بخوام هم گند بزنم به افسانه های سومری هم وقت مردم و بگیرم.
این داستان رو زمانی نوشتم که روزهای خیلی سختی برام پیش اومده بود
دوستهای خوبم منو دعا کنید
فقط دعام کنید
اما خلاصه اش رو براتون می گم.
این داستان افسانه هبوط خدای سومری هست به نام نینتود یا مادر کل که به ذهنم رسیده
براتون بنویسم. خوب شاید چرت و پرت باشه ولی بد نیست بخونیدش فقط آخرش که رسیدید فوشم ندید .
خدا منو ببخشه با این نوشتنم فردا جواب زئوس رو چی بخوام بدم. الله اعلم
حتما می گه گند زدی به تمام داستانهای هومر.این چه داستانی از خودت ساختی !!!!!؟؟؟؟؟؟؟
داستان به اینشکله که یک خدای مونثی به نام نینتود ، عاشق یه پسری میشه زمینی
این خدا ، بهشت رو ترک می کنه و به سمت زمین می ره تا به اون پسره زمینی برسه.
پسر زمینی ادعا می کرد که عاشقانه خدای نینتود رو دوست داره و انقدر اونو عبادت می کرد و با جملات زیبا وصفش می کرد که دل نینتود رو برده بود .
از طرفی اون پسر دوستی داشت که اونهم نینتود رو دوست داشت
اما اون مثل رفیقش زبون گویایی نداشت تا بخواد حرفهاشو به نینتود بزنه. اما عجیب عاشق نینتود بود.
زمانیکه نینتود داشت هبوط می کرد به هر طبقه از دروازه آسمون که می رسید نگهبان اون دروازه از نینتود طلب چیزی می کرد مثلا زیباییش ، عمر بدون مرگشو ، صداشو قدرتشو ... و نینتود هم که عاشقانه پسر رو دوست داشت در هر طبقه از آسمون مقداری از قدرتشو از دست می داد.
نینتود همه چیزشو داد تا به اون پسره برسه تا جایکه دیگه قدرت خداییش رو از دست داد و شده بود یک موجود ضعیف مثل یک انسان عادی.
نینتود وقتی به سرزمین هادیه رسید با خوشحالی سمت پسر رفت اما اون پسر خیلی جا خورد
و گفت :
من تو رو نمی خوام
نینتود زیبا بود عمر جاودانه داشت صدای زیبایی داشت تو نینتود نیستی
نینتود گفت :
من همه قدرتمو رو دادم تا پیش تو باشم
عمر بدون مرگ رو برای چی بخوام وقتی تو انسانی هستی و مرگ در زمان پیری به سراغت میاد.
جوانی همیشگی رو برای چی بخوام وقتی که تو پیر میشی.
اون نگهبانها هر چی دیدن من دارم ازم گرفتن جز یه چیزی رو که هیچ کس نمی تونه اونو ببینه!
پسر با تعجب گفت: چیرو می گی .
نینتود گفت :
عشق و محبت تو رو که توی دلم هستو می گم هیچکس اونو نمی تونه ببینه اونا نتونستن محبت تو رو ازم بگیرن.
پسره خندش گرفت و کلی خندید و به نینتود گفت :
برو بابا من تو رو می خوام چی کار اگر تو رو می خواستم با این شکل و چهره خوب دخترهای زمینی زیباتر از تو توی شهرم زیاده برو بابا من تورو نمی خوام
محبتتو واسه من آوردی ؟
نینتود که ضعیف شده بود روی زمین افتاد هوا سرد بود سرمای زمستون بی داد می کرد ، چون نینتود خدایی رو کنار گذاشته بود و دیگه کسی نبود فصلها رو عوض کنه.طبیعت مرده بود.
خبر به زمین اومدن نینتود به گوش خیلیها رسیده بود حتی دوست اون پسر که عاشق نینتود بود ولی نمی تونست ابراز محبت بکنه .
دوست اون پسر خودشو به نینتود رسوند
تا حالشو دید از غصه براش گریه کرد بلندش کرد و به خونشون بردش خونه گرم خودش.
اون پسر تصمیم خودشو گرفت
تصمیم گرفت تا بر روی کوه خدایان بره
کوهی که هر کس بتونه از اون بالا بره هر آرزویی که بکنه برآورده میشه
اما هیچکس نتونسته بود از اون کوه بالا بره.
اما اون خودشو به قله کوه رسوند و شروع به گریه کرد و از خدای سین طلب کمک کرد تا قدرت از دست رفته نینتود رو بهش برگردونه .
سین گفت : آیا تو نمی خواهی از من طلب عمر جاودان کنی یا اینکه تو رو خدا کنم
پسره گفت نه تو فقط نینتود رو به حال اولش برگردون.
سین با شنیدن ناله و زاری بی وقفه پسر آب حیاتی بهش داد تا اونو بده نینتود بخوره.
اون پسر آب حیاتو به نینتود داد و نینتود قدرتش رو دوباره پیدا کرد. نینتود از اون پسر تشکر کرد و چیزی رو به اون پسر گفت :
محبت و عشق تنها چیزی هست که هیچکس نمی تونه اندازه اونو بفهمه و درکش بکنه حتی من که نتونستم بفهمم تو تا چه اندازه منو توی قلبت دوست داشتی و اون دوست بی معرفتت
چقدر منو دوست داشته. عشق و محبت و فقط از یک راه می شه شناخت و اون اینکه تا چه اندازه عاشقت برای تو تلاش می کنه و سختی میکشه.
نینتود نمی خواست فصلها رو عوض کنه و فقط بخاطر این پسر بهار رو دوباره آورد و زیبایی به زمین برگشت.
امشب حتما زئوس با اون نیزه سه شاخه اش یه صاعقه به من می زنه و کارمو تموم می کنه تا دیگه از این داستانهای مسخره ننویسم که بخوام هم گند بزنم به افسانه های سومری هم وقت مردم و بگیرم.
این داستان رو زمانی نوشتم که روزهای خیلی سختی برام پیش اومده بود
دوستهای خوبم منو دعا کنید
فقط دعام کنید
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
