شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
چند قدم مونده ؟
دو روز دیگه من یک قدم دیگه به
یک خونه حدودا دو متری نزدیک می شم
این جای دو متری یه کمی با من فاصله داره
اما دقیقا فاصله اش رو با خودم نمی دونم چقدره
ولی هر سال همین روزها یک قدم بهش نزدیک میشم
حالا نمی دونم من مستاجر میارم
یا باید مستاجر بشم
آخه دو یا سه طبقه ای هم داره
خواهشمندم رزرو نگهش دارید
که دارم میام
سلامتی تازه گذشته ...!!
ببخشید !
برای تازه به دنیا اومده
فاتحه
27 فروردین روز تولد مه
یک خونه حدودا دو متری نزدیک می شم
این جای دو متری یه کمی با من فاصله داره
اما دقیقا فاصله اش رو با خودم نمی دونم چقدره
ولی هر سال همین روزها یک قدم بهش نزدیک میشم
حالا نمی دونم من مستاجر میارم
یا باید مستاجر بشم
آخه دو یا سه طبقه ای هم داره
خواهشمندم رزرو نگهش دارید
که دارم میام
سلامتی تازه گذشته ...!!
ببخشید !
برای تازه به دنیا اومده
فاتحه
27 فروردین روز تولد مه
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
نام من چند ساله است
از تو می پرسم
از تو که
طلوع و غروب خورشید از توست
نام من چند ساله است ؟
از زخم عشقی می سوزم
که حتی اقیانوس آرام هم التیام بخش آن نیست
وقتی سبد شعر به دستم می گیرم
و از میان بازار انسانها
دوان دوان به سوی تو می آیم
نمی خواهم هیچکس نامم را بداند
اما تنها تو بدان
از صدای موسیقی سکوتت
چنان روی پاهای شعر می رقصم
که همسایه آفتاب
با من گریست
مگر یک آسمان عشق کم است
که صدای ساز سکوتت
سرتاسر تالار زندگیم را فرا گرفته است ؟
من از تو چه می خواهم ؟
جز یک نگاه
چشم هایم را بپذیر
پاهای کوچکت را بر روی فرش قرمز چشم هایم بگذار
چندین هزار سال انتظار
آب شور دریا
دیده گانم را سرخ کرده است
گیسوانت را در آینه چشمانم شانه کن
شیرنی نگاهت
عطر گیسوانت در فضا
چشم ها یم را برنگ آبی پیراهنت خواهد کرد
دستهایم برای تو
اعتماد کن به رنگ تشنه اش
دستهای آفتاب سوخته ام
تنهایی دستهایم
وجودت را گرم خواهد کرد
تمام قلب مجنونم را صدا کن
خورشید قله قلبم
نام تو خواهد بود
در سرزمین قلبم
خدا هم خانه ای دارد
گاه که دلتنگت می شوم
پنجره قلبم را می گشاید
گلدانها را آب می دهد
و من گاه
هزار سال آواز دوریت را
یکجا برایش می خوانم
تنها شنونده آوازهایم
همان خدای یکتاست
شروع حیات من با نگاه
به تو بود
حال بگذار همه بدانند
نام من ده ساله است
از تو که
طلوع و غروب خورشید از توست
نام من چند ساله است ؟
از زخم عشقی می سوزم
که حتی اقیانوس آرام هم التیام بخش آن نیست
وقتی سبد شعر به دستم می گیرم
و از میان بازار انسانها
دوان دوان به سوی تو می آیم
نمی خواهم هیچکس نامم را بداند
اما تنها تو بدان
از صدای موسیقی سکوتت
چنان روی پاهای شعر می رقصم
که همسایه آفتاب
با من گریست
مگر یک آسمان عشق کم است
که صدای ساز سکوتت
سرتاسر تالار زندگیم را فرا گرفته است ؟
من از تو چه می خواهم ؟
جز یک نگاه
چشم هایم را بپذیر
پاهای کوچکت را بر روی فرش قرمز چشم هایم بگذار
چندین هزار سال انتظار
آب شور دریا
دیده گانم را سرخ کرده است
گیسوانت را در آینه چشمانم شانه کن
شیرنی نگاهت
عطر گیسوانت در فضا
چشم ها یم را برنگ آبی پیراهنت خواهد کرد
دستهایم برای تو
اعتماد کن به رنگ تشنه اش
دستهای آفتاب سوخته ام
تنهایی دستهایم
وجودت را گرم خواهد کرد
تمام قلب مجنونم را صدا کن
خورشید قله قلبم
نام تو خواهد بود
در سرزمین قلبم
خدا هم خانه ای دارد
گاه که دلتنگت می شوم
پنجره قلبم را می گشاید
گلدانها را آب می دهد
و من گاه
هزار سال آواز دوریت را
یکجا برایش می خوانم
تنها شنونده آوازهایم
همان خدای یکتاست
شروع حیات من با نگاه
به تو بود
حال بگذار همه بدانند
نام من ده ساله است
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه بیستم فروردین 1386
خواب
مرا ببخش ای شکوفه بهاری
چند سالی می شود
هر بار که چشم باز می کنی و
چشمان مرا می بینی
پژمرده می شوی
یادش بخیر
درخت شاتوت یادت هست
قرآن خونک
پوست تنت را قلقلک می داد
گوشه حیاط
با هم می خندیدیم
و تنها
صدای سیم آهنی رخت
گوشمان را آزار می داد
و تو
درخت گردو یادت هست
وقتی سیب مرد و دیگر صدایش را نشنیدی
بیهوش شدی
شکوفه به من حق بده
صدایی نمی شنوم
علفهای باغچه
کمی برایم جا باز کنید
می خواهم کنار درخت گردو بخوابم
چند سالی می شود
هر بار که چشم باز می کنی و
چشمان مرا می بینی
پژمرده می شوی
یادش بخیر
درخت شاتوت یادت هست
قرآن خونک
پوست تنت را قلقلک می داد
گوشه حیاط
با هم می خندیدیم
و تنها
صدای سیم آهنی رخت
گوشمان را آزار می داد
و تو
درخت گردو یادت هست
وقتی سیب مرد و دیگر صدایش را نشنیدی
بیهوش شدی
شکوفه به من حق بده
صدایی نمی شنوم
علفهای باغچه
کمی برایم جا باز کنید
می خواهم کنار درخت گردو بخوابم
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه بیستم فروردین 1386
قسمت دوم احساس مذهبی
ببینید در دین مسیحیت خداوند در صورت انسانی به زمین میاد
که بهش میگن مسیح
اونهم نه بصورت هبوط
بلکه با زایمان به این دنیا میاد
و حتما مثل تمام نوزادها موقع به دنیا اومدن گفته :
اونَـــــــــه اونَـــــه اونَــــــــــه
یعنی گریه یه نوزاد
نمی دونم دیگه از این بیشتر چی می تونه یک خدای والا رو کوچیک کنه !
و در جاهای مختلف کتاب مقدس
از عهد عتیق گرفته تا عهد جدید
انقدر خدای مقتدر کوچیک شده که من تعجب می کنم چرا
این آمریکایها دوست ندارن مجسمه عیسی که از شکلات ساخته شده به نمایش در بیاد
عیسی توی شام آخر به حواریونش گفت (البته طبق کتاب مقدسشون)
گفت از این شراب بخورید انگار که خون من هست
و از این تکه های نان بخورید که مثل بدن من هست
حالا بعد از این همه سال خب این شکلاتشه دیگه
بفرمایید دهانتان را شیرین کنید
که بهش میگن مسیح
اونهم نه بصورت هبوط
بلکه با زایمان به این دنیا میاد
و حتما مثل تمام نوزادها موقع به دنیا اومدن گفته :
اونَـــــــــه اونَـــــه اونَــــــــــه
یعنی گریه یه نوزاد
نمی دونم دیگه از این بیشتر چی می تونه یک خدای والا رو کوچیک کنه !
و در جاهای مختلف کتاب مقدس
از عهد عتیق گرفته تا عهد جدید
انقدر خدای مقتدر کوچیک شده که من تعجب می کنم چرا
این آمریکایها دوست ندارن مجسمه عیسی که از شکلات ساخته شده به نمایش در بیاد
عیسی توی شام آخر به حواریونش گفت (البته طبق کتاب مقدسشون)
گفت از این شراب بخورید انگار که خون من هست
و از این تکه های نان بخورید که مثل بدن من هست
حالا بعد از این همه سال خب این شکلاتشه دیگه
بفرمایید دهانتان را شیرین کنید
منظور کلی من این هست چرا چشماشون رو باز نمی کنن ببینن توی خود کتابشون
کلی به خدا شون بی احترامی شده
بی خیال هستن
اما برای ساختن یک مجسمه کاکائویی رگ غیرتشون ور می قلمبه
پس اونها هم انسانهای احساساتی هستن که چشمهاشون رو بستن
روی اصل قضیه
در صورتی که گیر می دن به چیزهای فرعی
عین ما
حالا ما سر چیزهای دیگه گیر هستیم
دیگه حالا نمی خوام بگم دیگه
حالا دیگه دیگه !!!
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
وقتی می خوام ازت معذرت بخوام
خجالت میکشم و ساکت میشم
اما وقتی توی نمازم می گی بگو الرحمن الرحیم
اونجاست که جرعت پیدا می کنم باز هم بهت بگم
خدایا منو ببخش
خجالت میکشم و ساکت میشم
اما وقتی توی نمازم می گی بگو الرحمن الرحیم
اونجاست که جرعت پیدا می کنم باز هم بهت بگم
خدایا منو ببخش
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
احساس مذهبی
ما ایرانی ها کلا انسانهای احساساتی هستیم
و در موارد مختلف احساسی تصمیم می گیریم
توی مذهب هم همینطور
میشه گفت ما ایرانیها
البته بیشترمون
انسانهای مذهب دوستیم نه مذهبی
امروز یک مطلبی خوندم راجع به مجسمه شکلاتی عیسی مسیح
این مجسمه توی آمریکا ساخته شده و قرار بود توی یک نمایشگاه نشون داده بشه
اما به علت شکایت کاتولیکها از نشون دادن اون جلو گیری کردن
و در موارد مختلف احساسی تصمیم می گیریم
توی مذهب هم همینطور
میشه گفت ما ایرانیها
البته بیشترمون
انسانهای مذهب دوستیم نه مذهبی
امروز یک مطلبی خوندم راجع به مجسمه شکلاتی عیسی مسیح
این مجسمه توی آمریکا ساخته شده و قرار بود توی یک نمایشگاه نشون داده بشه
اما به علت شکایت کاتولیکها از نشون دادن اون جلو گیری کردن
حالا این موضوع چه ربطی به ما ایرانی ها داره
خب یه کم فکر کنید تا بعد !
یک گالری هنری در نیویورک نمایشگاهی را که قرار بود در آن یک مجسمه برهنه از عیسی مسیح
از جنس شکلات به نمایش گذاشته شود، پس از اعتراض برخی گروه های مذهبی کاتولیک لغو کرد.
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
تا حالا فکرشو کردید
چند روز پیش یک فیلمی دیدم به اسم Devils Advocate

آخر فیلم
آلپاچینو که نقش شیطان رو بازی می کرد
توی این فیلم گفت :
خدا خلق می کنه و می گه دست بهش نزن
می آفرینه و میگه نخورش
نگاه کن ولی دست نزن
دست بزن ولی نخور
مزه مزه کن اما نخور
و دنیا رو خدا به شوخی گرفته
من انسان رو بیشتر از خدا دوست دارم
چون می خوام به چیزهایی که می خواد برسه
جمله اش منو توی فکر برد
حالا خدا گفته این کارو بکن این کارو نکن
کارهایی که چه انجام بدیم چه انجام ندیم
در ظاهرمون اصلا نشون نمیده
اما در باطن کاملا مشخصه و اونو فقط خدا می بینه
گاهی اوقات امکان داره خدا محیط اطرافو برامون سخت کنه
پر از گناه کنه
اما موفق کسی هست که پاک بیرون بیاد
و تنها فرق ما با اونهایی که توی گناه هستن
با همه مشکلاتمون
فقط آرامش روحی هست
ببینید
ما همه در کنار هم یک شکل هستیم
اما جدا تفاوت بین ما
بین انجام داده ها و انجام نداده ها هست
شما چی فکر می کنید ؟

آخر فیلم
آلپاچینو که نقش شیطان رو بازی می کرد
توی این فیلم گفت :
خدا خلق می کنه و می گه دست بهش نزن
می آفرینه و میگه نخورش
نگاه کن ولی دست نزن
دست بزن ولی نخور
مزه مزه کن اما نخور
و دنیا رو خدا به شوخی گرفته
من انسان رو بیشتر از خدا دوست دارم
چون می خوام به چیزهایی که می خواد برسه
جمله اش منو توی فکر برد
حالا خدا گفته این کارو بکن این کارو نکن
کارهایی که چه انجام بدیم چه انجام ندیم
در ظاهرمون اصلا نشون نمیده
اما در باطن کاملا مشخصه و اونو فقط خدا می بینه
گاهی اوقات امکان داره خدا محیط اطرافو برامون سخت کنه
پر از گناه کنه
اما موفق کسی هست که پاک بیرون بیاد
و تنها فرق ما با اونهایی که توی گناه هستن
با همه مشکلاتمون
فقط آرامش روحی هست
ببینید
ما همه در کنار هم یک شکل هستیم
اما جدا تفاوت بین ما
بین انجام داده ها و انجام نداده ها هست
شما چی فکر می کنید ؟
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
دوشنبه ششم فروردین 1386
دانه های عشق
میوه قلب من
سیب نیست
اناریست
که دانه دانه مروارید عشقت را در خودش نهفته است
اناری آنقدر رسیده
که اگر بدون نگاهت بماند
می ترکد
بازهم
ایمان نداری ؟
سینه ام برای تو
قلبم را بشکاف
دانه های عشق به همان زیبایی سکوتت
کنار هم چیده شده اند
چشمهایت را نبند
خون سرخ عشق
دستهایت را نوچ می کند
سیب نیست
اناریست
که دانه دانه مروارید عشقت را در خودش نهفته است
اناری آنقدر رسیده
که اگر بدون نگاهت بماند
می ترکد
بازهم
ایمان نداری ؟
سینه ام برای تو
قلبم را بشکاف
دانه های عشق به همان زیبایی سکوتت
کنار هم چیده شده اند
چشمهایت را نبند
خون سرخ عشق
دستهایت را نوچ می کند
نوشته شده توسط پینوکیو در ساعت | لینک
|
